|
پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم پیش از آنکه پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل بر آنم که زندگی کنم بر آنم که عشق بورزم برآنم که باشم در این جهان ظلمانی در این روزگار سرشار از فجایع در این دنیای پر از کینه نزد کسانی که نیازمند منند کسانی که نیازمند ایشانم کسانی که ستایش انگیزند تا در یابم شگفتی کنم باز شناسم که ام که میتوانم باشم که میخواهم باشم؟ تا روزها بی ثمرنماند ساعت ها جان یابد لحظه ها گران بار شود هنگامی که میخندم هنگامی که میگریم هنگامی که لب فرو میبندم در سفرم به سوی تو به سوی خود به سوی خدا که راهیست ناشناخته پر خار ناهموار راهی که باری در آن گام میگذارم که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را بی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات اکنون مرگ میتواند فراز آید اکنون میتوانم به راه افتم اکنون میتوانم بگویم که زندگی کرده ام
+ نوشته شده توسط فرفری همیشگی در شنبه دوازدهم آذر 1390 و ساعت
15:35 |
به سرم دست می کشم،هوا سرد است ولی نمی شود که همه ی زمستان را حمام نرفت.قسمت طولانی تر حمام رفتن وقت باز کردن دست بندها و گوشواره هایم است.دست بندها را مسا بافته و هر بار باز کردن و بستنشان مرا یاد آن سه نفر می اندازد که بی اختیار فکرشان نیشم را باز می کند.رنگ هایشان را دوست دارم،یکیشان هم که طبق رسم سبز است،حالا کمی تول تولی شده اند و صمیمی تر شده اند،رفیق قدیمی تر شده اند.باز می کنم و حواسم هست که از دو تا رشته یکیشان بماند تو حلقه برای وقت بستن،یاد دستبندهای آن ها می افتم،مال خود مسا یادم نمی آید،داشت؟نداشت؟بعد می شود نوبت گوشواره ها،دوتای پایینی عادیست درآوردنشان،می ماند آن یکی بالایی که هنوز هم انگار جای حساس تری است و باید موقع باز کردن و بستنش حتما توی آینه نگاه کرد.حلقه را از توی لاله ی چپ در میاورم و با نیش باز هنوز به یاد رفیق های خنده های بی امانم می روم حمام. نیم وجب مو را می شورم و توی ذهنم می نویسم،می نویسم ،دکتر رستمیان با شکم قلمبه و سیبیل و قد کوتاه با شلوار کردی و شال بسته روی کمر و دکتر محمدی که هنوز ندیدمش. جو مردانه است،استادیوم فوتبال.باید صفا و صمیمیت ببرم مستقر کنم در محل.خانه ام توی محوطه است،مستطیل و آجری با پنجره های کوچک، وسایل داخل خانه کمی آش و لاشند چون پزشک قبلی ظاهرا وضع روانی خوبی نداشته،متاسفانه ما با بیماری های اعصاب و روان احاطه شده ایم و عادت کرده ایم.حتی خودمان شاید مبتلاییم،آدم هایی که دوستشان داریم.اینجا باز فرمان را محکم گرفته ام که باز شاسی کج نکشد و یاد هنورستان نکند فیل نوشتنم.این را گفتم که بدانید این جا هم حرف داشتم برای گفتن از آن اتفاق.کلاغ های سیاه می افتند روی چمن زارها ولی این که چیز عجیبی نیست،کلاغ ها کارشان همین است و این برایشان عیب نیست،این هم یک مبحث جانور شناسی بود که دلم خواست مطرح کنم.چمن زاری هم در کار نیست آن چه می بینید یک توهم بینایی است.مثل بقیه ی چیز ها،آن ها که می شنوید،آن ها که فکر می کنید.چشم ها را باید شست،کلاغ چه کم از عقاب دارد؟خیلی چیزها.با چشم شسته و نشسته فرق های زیادی بینشان است.برای خانه وسیله می خرم.نقاشی های پر می رود روی دیوار.کتاب هایی که آوردم گوشه ی اتاق.یک کتاب فروشی هم پیدا کنم. شروع کردم به خواندن از سر.دوباره خوانی یک داستان بی تکرار.بین سطر ها کلمات آشنا دیدم،انقدر از خواندنش می گذشت که آشنایی از خود درخت نباشد،کسی نزدیک تر این حرف هارا زده بود،هر چه پایین تر رفتم بیشتر فهمیدم کی.تکرار آدم هایی که وجود دارند چرا می شوید؟از فرط دوست نداشتن و پس زدن به خودم لرزیدم.چندشم شد.مثل در آغوش کشیدن برادر کسی بود که دوستش داشته ام.مثل این بود که کسی تلاش کند شبیه کسی باشد که دوستش داشته ام و این چندش آور است.حالا این یکی نه برای این که شبیه کسی شود که من دوست داشته ام،که شبیه کسی که خودش دوستش دارد و از بس خاص و فوق العاده است،همه دوستش دارند و توی چشم هایشان برایش تعجب هست،احترام هست.اسف بار بود در مجموع،تقلید در کلمات،در ابراز احساسات در عقاید،در خرافه حتی.تکرار آدمی که پیش از شما وجود داشته است چرا می شوید؟ موهایم را می شورم و به دست بند ها و حلقه ی گوشم نگاه می کنم.دست بندها نشان وفاداریند و حلقه نشان فراری بودن.مثلا حالا.برای خودم.دست بند ها یادم می اندازند که کسیانی را دوست دارم و حلقه می گوید که مغزم بلکل خراب است آن طور که تصمیم گرفتم داشته باشمش.برداشته ام با خودم دفترچه ی نصفه نگاشته شده ای را آورده ام که مدت ها داشتم و نخوانده بودمش،آورده ام که یادم بماند آدم هایی هستند که نه فقط به شما که به خودشان دروغ می گویند،نه برای شما که برای خودشان فیلم بازی می کنند،نه برای شما که برای خودشان و قانع کردن وجدان تخلیشان توجیه صد من یه شاهی می آورند و این ها ترسناک ترند.باید ترسید از آدم هایی که هر گهی می خورند برای تو و دیگران نه،برای خودشان توجیهش می کنند.این ها،اصل حرامزاده این ها هستند.دفترچه را برداشته ام آورده ام که یادم بماند آدم ها از آن چه به نظر می رسد ترسناک ترند،پس از بین همه ی آن چه هرگز دیده و شنیده ام راجع به این کردهای عزیز هم حتی فقط آن قسمت را آویزه ی گوش کرده ام که "فاصله ات را حفظ کن".مامان می پرسد از مهرزاد چه خبر؟این اسم واقعی کسی نیست که او می پرسد،اما شبیهش است.می گویم خبر ندارم،جایی رفتیم،یک چیزی شد و من تازگی ها حساس شده ام.به طرفه العینی آدم هارا می گذارم کنار.مادر ادامه نمی دهد.توی ذهنم دوره می کنم آدم هایی را که حذف کرده ام از زندگیم این چند وقت.زیاد می شوند.وحشت می کنم.تکه های وجودم را کجا جا گذاشتم؟ اطراف دریاچه قدم می زنم،یک سگ غیر اصیل سفید می بینم که یک پایش را گرفته بالا.نزدیک تر که می آید می بینم پایش زخم باز دارد و انگار که که کلا قسمت پنجه ی پایش را توموری گرفته که حالا زخمی وباز هم شده و خون ریزی دارد.از درد دولا می شوم.از زیر عینک به پهنای صورت اشک می ریزم و نزدیکش که می خواهم بروم،روی همان سه پا فرار می کند. زخم باز و بسته ات را بردار و فرار کن.هیچکس پشیمان نیست،هیچکس برای دوست داشتن نیامده. از حمام می آیم بیرون.دست بندهایم را ببندم. + نوشته شده توسط فرفری همیشگی در سه شنبه هشتم آذر 1390 و ساعت
22:23 |
همان قدر که زود گریه ام می گیردهمان قدر هم،کمی کمتر،از ناراحتی دچار تهوع می شوم.شروع شد دوباره،باز یکی می رود،من می روم،خانه خالی می شود،مامان و بابا تنها می شوند،اینجا خانه ی ماست.من به خانه ی خودم می گفتم :خونم،به اینجا می گویم خونه،خونمون،شیر دستشویی دم در ورودی چکه می کرد،چند بار لوله کش آورده بودند نشده بود درست کند،هر بار می آمدم غر می زدم،با آخر یک کاسه ی لعابی گذاشتم زیرش که حداقل آب کمتر هدر برود،صدای تق و توق چکیدن آب توی کاسه اعصاب بقیه را خراب می کرد،برش می داشتند،من می رفتم،باز می گذاشتمش آن زیر،با یک زاویه خاصی هم باید آن جا قرار می گرفت که آب برود تویش،کار هر کسی نبود.من روی آب حساسم،هر قطره ای هدر می رود را انگار می بینم که از کائنات کم می شود.یک روز دیگر آب از حالت چکه در آمد و شر شر می کرد آخر هر بار موقع بستن باید محکم تر می بستیم که چکه نکند،این بدترش می کرد،هرزترش می کرد،مثل مرد هرز رویی که سعی کنی کنترلش کنی.هر بار هم با دست صابونی باز کردنش برنامه ای بود برای خودش.دیگر خون برادر بزرگ به جوش آمد و یک بار که ما خانه نبودیم لوله کش آورد و شیر خرید و عوضش کرد.حالا دیگر چکه نمی کند،حالا به کاسه ی دستشویی،همان جا که واقعا دست می شوییم،نگاه می کنم،دلم می سوزد،گلویش خشک شده... اینجا خانه است.من باز دارم از خانه می روم.این همه رفته ام،نبوده ام،نداشته ام باز عادت نشده این رفتن،نبودن،نداشتن.نصفه شب است،امشب برادر بزرگ می رود و احتمالا دیگر برای همیشه می رود،ماشین را گذاشته اند چون همسایه هنوز نیامده بود و صبح ساعت 4 نمی شد رفت زنگ زد گفت بیا بردار می خواهیم برویم،حالا ساعت 2 است و همسایه آمد و دیدم که دارد برف می آید،دلم فشرده شد از این که صبح با هاشان فرودگاه نمی روم چون به شدت مرگ تهوع و سرگیجه می گیرم از صبح زود به فرودگاه رفتن،بله دقیقا،چون بارها این اتفاق افتاده و من نه تنها حالم از تهوع داشتن بد می شود بلکه از خاطراتی که همراه تهوع داشتن هجوم می آورند هم بد می شود،یک سال کمی کمتر پیش بود که انقدر تهوع داشتم شبانه روز که دیگر غذا خوردن فراموشم شده بود..بگذریم،من شاسی نوشتنم به طرف نوشتن از حادثه ی سال پیش وفحش دادن به یکی دو نفر جاکش کج شده است،باید فکری به حالش بکنم.دلم فشرده شد که چمدان سنگین و ساک لب به لب پر را خرکش کنند تا بیرون در،از روی برف ها.رفتم آوردمش تو،مثل گربه ی خیس می لرزیدم و قفل فرمان باز نمی شد،دست هایم می لرزید و صندلی سرد بود و برف می آمد و مه بود و قفل فرمان باز نمی شد.بازش کردم،آمدم تو،سگم را دیدم که باز است و نگران به در پارکینگ نگاه کردم که سلانه سلانه لشش را می کشید تا بسته شود،اگر این نصفه شبی بیرون می رفت چه می کردم؟اما در باز شد و نرفت.مهربان ترین سگ دنیا با آن چشم های قهوه ایش که وقتی می بوسمش می دوزدشان به چشمم بیرون نرفت تا بروم بغلش کنم و قربان صدقه اش بروم که بیرون نرفته و ببندمش در حالی که دارم برایش توضیح می دهم می بندمش که سر صبح که دارند می روند ندود بیرون..و داشتم زیر لب می گفتم خوب ببینش وقتی می رود که احتمالا بار آخر باشد که می بیندت که گریه ام گرفت.دستم را بردم دماغم را پاک کنم دیدم بوی سگ می دهد.برگشتم بالا دست هایم را بشورم دیدم گلوی دستشویی خشک شده.. + نوشته شده توسط فرفری همیشگی در جمعه چهارم آذر 1390 و ساعت
1:55 |
وقتی نمی دانی چه چیزی انتظارت را می کشد،بلاتکلیفی،یک جور زجر می کشی اما لابه لایش امید هم داری که شاید اتفاق خوبی در حال وقوع باشد،اگر چه در آدم هایی شبیه من احتمالا میزان ناراحتی و اعتقاد به این که اتفاق بدی در پیش است،بیشتر است و آن چیز دیگر،در مقابل، امید نیست،امیدکی است،کورسویی است که از چراغ موشی بلند می شود به جای این که خورشید باشد مثلا.اما باز هر کار کنی باز هم هست و یک جورهایی زنده نگهت می دارد.اما وقتی اتفاقی را یک بار تجربه کرده ای یا علی الاصول می دانی که چیزی که در پیش می آید اگر چه تجربه اش نکردی،دردناک است و هیچ جنبه ی درخشانی در آن نیست آن وقت است که زمان می شود طناب دار ،هر لحظه تنگ تر بر گردنت که نه می کشد و نه می افتد و هر نفسی که می کشی انگار آهن تفتیده قورت می دهی و بر می گردانی.انگار شیشه ی خرد شده را بجوی و قرقره کنی.انگار پایت را بگذاری روی ذغال قرمز و راه بروی،هی بروی،هی بیایی.فرخنده بود یا یکی دیگر از این خانواده ی سخت داغ دیده ی اسدیان،همسر دکتر هوشنگ ا. که توی کتاب خاطراتش نوشته بود وقتی می دانستیم قرار است بیایند ببرندمان شکنجه ،آن روز از صبح همین طور خود به خود تبدیل به رنج دایم می شد تا وقت آمدنشان بیاید.می شد که بگویند روز شکنجه است یا روز بازجوییتان است اول صبح بهمان و تا شب نیایند و خبری ازشان نشود.می گفت که فهمیده بودیم این خبر دادن برای این ها خودش روشی است که گند بزنند توی روحیه ی ما.این ها هم لر،مگر به این سادگی می شد شادیشان را خاموش کرد؟می گفت همان روز ها یاد گرفتم که زندگی فکرش از خودش سخت تر است،دیگر فرقی به حالم نمی کرد بگویند یا نگویند،من تخمم نمی گرفتم،اگر بود می رفتیم بازجویی می شدیم می آمدیم،اگر هم نه که هیچی.درد و زجرش را همان موقع می کشیدم،نه از قبل،نه از صبح. من اما خوب آن چنان آدم بزرگی نیستم-که اگر بودم بازیچه ی دست حیوانات بیماری که تا به حال شدم نمی شدم- آدم کوچکی هستم با روحی کوچک که از قضای روزگار در دو سه سال گذشته هر آن چه که از خصوصیات خوب داشته ،خرج کرده و حالا مانده با جیبی خالی.اعتماد داشتم،دادم رفت،قدرت بخشش داشتم،دادم رفت،جسارت خطر کردن داشتم،آن را هم به همان روال.حتی عشق،توانایی دوست داشتن،باور می کنید یک سال است کسی رو از صمیم قلب دوست نداشته ام؟آدم جدید منظورم است،هر که هست و نیست از همان قبل یک سال گذشته است.باید به آدم ها اعتماد کرد که دوستشان داشت و من هیچ،هیچ به هیچ چیز اعتماد ندارم.حرف جدی و شوخی برایم تفاوتی ندارد و امکان ندارد باور کنم که آدم ها به حرف هایشان معتقدند.همه چیز در کس شر بودن عمیقی دست و پا می زند و من؟در واقع نمی توانم کمکی کنم به خودم برای باور.خیلی ساده تر از پیش هم آدم ها را می بوسم می گذارم کنار،دیگر نه دوستی در چشمم ارزشی دارد نه محبت،نه احترام،خیلی به سادگی ،در سطوحی پایین تر از این حرف ها در این یک سال گذشته رو دست خورده ام و صدایم در نیامده است.بعد آدم ها نگاهم می کنند و می بینند که از فکر رفتن به طرح چشم هایم پر از اشک می شود و نمی فهمند چرا.نمی دانند که این اشک،مال هزار و یک حرف نزده است،طرحش را این ها می دانند،فکر می کنند مال طرح است،نمی فهمند دیگر توانایی دوست داشتن و اعتماد کردن به آدم های جدید ندارم و این یعنی تنهایی ابدی در جایی که همه تازه اند.نمی فهمند،گناهی هم ندارند، نمی دانند دوست دارم یک روز از خواب بلند شوم و تمام این چیزها به نظرم یک خاطره ی دور بیایند،آن هم نه خاطره ی دوری که از لحظات جاری واقعی تر باشد،خاطره ی دوری که دیگر آزار ندهد،روح نخراشد،اصلا آدم دیگه آن را توی زندگیش موثر نداند.ولی مگر می شود؟هر روز صبح بلند می شوم با پیغام نماینده ی کلاس که آدم را یاد جشن فارغ التحصیلی می اندازد،که برای من ،با آن اتفاقات منجر به "پیاده آمده بودم،پیاده خواهم رفت"بیشتر مراسم ختم است،بعد فکر می کنید که چی؟من احترامی قائلم برای آن هایی که به هر قیمتی می خواستند اگر پیاده آمده بودند سواره برگردند خراسان؟خیر.این طور نیست،یا مثلا با صدای اعضای خانواده که هی می پرسند زنگ بزن بپرس پرونده ات چه شد،خوب چه شد.رفت به جهنم که بعد من بروم درش طرح بگذرانم.دیگر غول غولک بازی برای سن های شما مسخره است و این ننه من غریبم ها برای بنده.اما خیلی وقت بود که ننوشته بودم و داشتم می مردم از هجوم حرف. + نوشته شده توسط فرفری همیشگی در یکشنبه پانزدهم آبان 1390 و ساعت
13:41 |
به سکس فکر نمی کنم به آن بعدش فکر می کنم که سرم را می گذارم روی سینه اش و آرامم. خبر دارید دیگر،توی بعضی آغوش ها می شود آرام گرفت. + نوشته شده توسط فرفری همیشگی در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 و ساعت
15:45 |
تازه زدم زیر گریه و گریه ای که تمامی نداشت و غیر از همه ی آن بغض ها و فین فین هایی بود که شروع می شد تا هر بار اسمش می آمد و هر بار که یادم می افتاد در مجلس ختم اوست که دارم جان می کنم و دارم هی به اشاره ی این خاله و آن خاله و آن زن دایی و این زن عموی مادر ،جلوی مردم چای و آب میوه و خرمای تو پر و زولبیا می گذارم .گریه ای که نمی توانستم توضیح بدهم که چرا حالا و دم رفتن تازه شروع شده و بند نمی آید.گریه ای که شروع شده بود چون می دانستم که دیگر تمام شد آن همه و دیگر مادر بزرگی نیست که بغلش گرم باشد و کمی بوی ویکس بدهد و کمی بویی که فقط بوی اوست و بوی خانه ی اوست و آن قدر مهربان و یک دست باشد که خجالت بکشی از خودت.مادربزرگی که برایش آمپول بزنی و فکر کنی تنش هنوز چه سفید و تپل است.که دیگر مادر بزرگی نیست که باهمه ی هیچ اعتقادی نداشتن هر وقت زنگ می زند بگویی بهش که دعا کن مامان عایه.می ترسم.سخت است امتحان،بخش،کوفت ،زهر مار و همه ی این چیزهایی که نمی گذارد سه سال است بیایم پیشت.دیگر مادر بزرگی نیست که وسط حرف هایش فارسیش ترکی بشود و بعد یادش بیفتد که تو ترکیت خوب نیست و بپرسد که فهمیدی و تو بگویی آره می فهمم و لبخند بزنی و زیر لب قربان صدقه اش بروی که به مارمولک می گوید سوسمار.دیگر تمام شد ؛کجا می خوابیم شب؟خانه ی مامان عایه.دیگر تمام شد و این حرف ها را وقتی یادم آمد که دیدم تمام شده و رفته مامان بزرگ و این همین عکس اوست روی میز بغل حلوا و برشتوک،که روی مبل خانه ی خاله گرفتیم ازش روزهای عروسی نمی دانم کدام دختر یا پسر خاله. که دیگر مشهد شهر مادربزرگ و خاله و دایی نیست و حالا دیگر فقط بوی گند خیانت می دهد.وقتی فهمیدم دیگر نیست که فهمیدم مراسم هایمان تمام شد و دیگر کاری نیست که خودم را پرتاب کنم تویش که یادم برود نبودنش دلتنگم خواهد کرد بدجوری،دیگر خانه و خاله و ناهاری نیست که یک نفر وسطش چشم غره برود که یقه ات باز است و باشد می دانیم تو برایت مهم نیست ولی به خاطر ماها رعایت کن و دیگر مراسمی نیست که من وسطش همان یک مثقال شال را هم از سرم بردارم و مردم چشمشان بیفتد به موهای نیم سانتی زد ه ام و حلقه ی بالای گوشم که می زند توی چشم حالا که مویی به سرم نیست و خنده ی زورکی که ای بابا این تهرانی های قرطی و کی می رسی تو درس بخوانی با این قرطی بازی ها و خنده های واقعی مادر که تویش پر است از حمایت از دختری که هزار بار بهش گفته این همه برای مادربزرگ های مردم کار کردم که وقتی لازم شد مادربزرگ خودم آزار نبیند.وقتی یادم افتاد که فارغ شدم از فکر های بیخود کردن به صرف فراموشی آن چیزی که سخت واقعی است و از فرار کردن از زن عموی شمر صفت مادر با آن کت دامن مشکی و جوراب سه ربع که نگاه های خریدارانه می کند برای پسر کوچکش و پسرش که انصافا خوش قیافه است و هر بار چشمم بهش می افتاد در حال نظاره کردن بود و فکر این که چشم ها و مو های عمو را دارد که ارث مادر روس است،مادر بزرگ ناتنی مادر ،که جهیزیه ی مادربزرگ بی زبان مارا تصاحب کرده بود و بخشیده بود به عروس هایش که یکیشان می شود همین زن عموی نظاره گر و فکر انتقام جویانه ی این که جواب مثبت بدهم که برگردانم ارثیه ی از دست رفته مادربزرگ را به خانواده و آن مسخره کننده ی بزرگ توی وجودم که بلند بلند می خندید و وسط خنده می گفت تو؟ازدواج؟حالا؟با فامیل ؟ و هر بار قهقه اش مستانه تر می شد و خودم که از فکرم پوزخند می زدم و یادم می آمد که چه نوه ی چرندی از آب درآمده ام از مادربزرگی که هر وقت می دیدیش،می خواست چیزی بهت بدهد،بیا نسترن جان این ژاکت را مهین از امریکا آورده برای من کوچک است و بیا این روسری را لیلا با عمه برایم فرستاد و وای چقدر به توی می آید و من که هر چی می داد،چون او می داد،می گرفتم حتی اگر می دانستم یک بار نمی پوشم و یاد کیف عروسیش که داده بود به من و عکسش که پیچیده بودم توی دستمال پارچه ای که بهم داده بود و من بهش عطر زده بودم و گذاشته بودم توی آن کیف وقتی هنوز 15 سالم هم نبود و چیزی داشتم از این احساساتی بازی ها توی وجودم هنوز..وقتی فهمیدم باید باهاش روبرو شوم و دیگر چیزی نیست که فراریم دهد از فکر نبودنش و باور این که آن چهره ی بی ربط توی پلاستیک پیچیده با آن دماغ تیر کشیده مامان بزرگ است.مامان بزرگی که دیگر نیست و من که هنوز آن قدر در هم شکسته ام که توی بغل هیچ کس نتوانستم رها شوم و گریه کنم،از بس که هیچ چیز به نظرم واقعی نیست و هر بار هم گریه افتادم رفتم دور ایستادم و هر بار کسی آمد طرفم گریه تمام شد و لبخند زدم و فین فین کنان بینی چین داده ام که چیزیم نیست. تازه دارد باورم می شود که دلتنگی بدترین قسمت مردن کسی است و این که دیگر نیست ،به همین سادگی،دیگر نیست.حالا دیگر شلوغی ها تمام شده و باید روبرو شوم با فکر این که مادر بزرگ به قول پیرزن های اطرافش عفونت پیچید توی خونش و کلیه هایش از کار افتاد و من که نرسیدم به دیدنش توی بیمارستان که حتما ورم کرده بوده دست و پایش و فشارش پایین بوده و هرچه سرم می گرفت ادراری دفع نمی کرد و..فکر این که مادر بزرگم که دستش را می گرفتم و می آوردمش بیرون از دستشویی و می دیدم که زجر می کشد از این به کمک احتیاج داشتن ،زیر دست چند غریبه دو بار احیا شده و شاید دنده هایش شکسته و فکر این که چه خوب که نبودم و ندیدمش توی آن حال.. که لابد تقاص یک پزشک است مادر بزرگ خودش را حیا کردن،تقاص همه ی کارهای کرده و نکرده..حالا دیگر تمام شد و دیگر نیست که بگوید به دایی کوچکم به ترکی که چه خوب است این نسترن دیوانه که هر بار زنگ می زنم بهش دارد می خندد و فکر این که دیگر نیست که بگویم عایه جان!دفاع دارم!دعا کن! و بند نمی آید از دیشب این گریه.. و فکر این که دیگر نیست.. دیگر نیست + نوشته شده توسط فرفری همیشگی در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 و ساعت
11:15 |
پیغام داد : قبل از این که بی ادبیتو شروع کنی بگم،شاید فقط شاید یه کم شرمنده شی،دلم برات تنگ شده(اسم راقم سطور،راقم پیغام نه،راقم سطور) انقدر که حاضرم یه شام بهت بدم تا قیافه ی نحستو ببینم... و بعد پرسید قبول؟ و قبول که گفتم خودش بیشتر از من تعجب کرده بود حتما. در حالت عادی جواب بی جوابی بود..اما حالت عادی نیست و من پیر شده ام ،پیرتر از این حرف ها هستم که بخواهم ناز کنم برای دوستی که 7 سال دوستم بوده.. کمی که گذشت فهمیدم پیر نشده ام،از 7سال چیزی نمانده و از شانس باز دیدنش،شانس با او شام خوردن،شانس حرف زدن از روزهایی که کمتر کسی مثل او با من درشان شریک بوده و شانس با دوستی در این شهر شام خوردن.از 7 سال چیزی نمانده و اگر بروم شاید دیگر هرگز نبینمش.هرگز وقت نکنیم باز دوستی کنیم. از 7 سال چیزی نمانده و خوره اش از حالا به جانم. ریشه کرده ام در این شهر و این خانه و بین این دوست ها. درخت هایم را که قطع می کردند همین حس را داشتم شبی هم که برای بار اول در این شهر تنها خوابیدم و فهمیدم که دیگر باید شب ها و شب ها و خیلی شب همین طور تنها بمانم در جاهایی که خانه ی مادر و پدرم نیستند ،هم همین طور. کنده شدن سخت است و نمی دانم چند بار باید کنده شد تا دیگر درد نکشید.. می آیم دوست من.می آیم و دیگر هرگز قهر نمی کنم . + نوشته شده توسط فرفری همیشگی در یکشنبه نهم مرداد 1390 و ساعت
22:16 |
به پاهایم نگاه می کنم،رنگ پریده اند و سرد،شبیه پای مرده،کفشان را نگاه می کنم که کثیف باشد و نشان بدهد زنده ام،از صبح مشغول کار بوده ام و زنده ام.اما نیست،از صبح پاهایم توی کفش و جوراب بوده است و کف پاهایم کثیف نیست.رنگ پریده است ،حتی خشک هم نیست.یک جور خاصی بی اعتناست.بی اعتنا؟کف پای آدم می تواند بی اعتنا باشد؟حتما می تواند که پای من هست.بی اعتنا،شبیه پای مرده. یاد خوابم می افتم،خواب که نه،تصورات آدمی که دراز کشیده که بخوابد و چشمانش از زور خستگی می سوزند و...خوابش نمی برد.تصوراتم بود،ادامه ی تصوراتم که از تلفن زدن به آقای ق. شروع شد،آقای ق.مردی است که شماره اش را گرفتم که به او زنگ بزنم برای کلاس صخره نوردی.بعد فکر می کنم که به او زنگ می زنم و به کلاسش می روم و چون زمستان است و هوا سرد و تمرین ها سخت،من از یکی از صخره ها می افتم و می میرم. مرگ خوبی است.بعد کسی از مرده ام عکس می گیرد و کسی دیگر،برادرم یا دوستم عکسم را می گذارند فیس بوک؛آخرین عکسی که از من تگ می شود.بعد برادرم زیر عکس می نویسد خواهرم،خواهر عزیزم..بعد سنگ قبرم را تصور کردم،فکر می کنید به کمتر ازد دکتر .. ... رضایت می دهد کسی؟ نه،عمرا!من دوست ندارم ولی. سال دوم دانشگاه که بودیم یکی از همکلاسی هایمان فوت شد،روی سنگ قبرش نوشتند دکتر .. ..،من که تازه مثلا قرارست 2 ماه دیگر بمیرم و تا آن موقع 8 9 ماه بیشتر از درسم نمانده.فکر کردم دوست دارم روی چه شعری بنویسند روی سنگ؟خواهش می کنم هر چه نوشتند نستعلیق ننویسند،با فونت خط خودم بنویسند اصلا،خط خودم که هم کلاسی هایم وقت خواندن جزوه هایم فحشش می دادند و یکیشان شنیده بودم گفته بود شبیه خط امام است!بله خوب؛خط امام قشنگ بود،ربطی ندارد،قضیه ی آن پرده خوان های قدیمی است که روی پرده های نقاشی شان یزید را زشت می کشیدند،خوب چون بد بوده زشت هم بوده؟ آها،یادم اومد،همان شعر :کاکل زری،دیر اومد،مرد پری..عالی است!پری؟خوب مرده ام،مرده عزیز می شود،دستتان درد نکند،هوای پدر مادرم را هم داشته باشید،عاشق من هستند و من از فکر غصه اشان می میرم. بعد فکر می کنم که قبر هم باید جایی شبیه همین جا باشد،همین اتاق پاویون*. در نیمه ی دوم سال.کسی نمی آید،کسی نمی رود،از بیرون سر و صداهایی می آید،به تو مربوط نمی شود.پنجره ها به جایی دید ندارند،تا نیمه رنگ شده اند،لامپ ها مهتابی هستند و کف اتاق ها موکت است.دمپایی های توی راهرو زشت هستند و صندلی های میز غذا خوری سفید و پلاستیکی.هوا سرد است و هیچ کس از تو خبری نمی گیرد و پاهایت رنگ پریده هستند و سرد.سرد و بی اعتنا و منزوی با رگ های آبی که مثل سیم های چتر رویش پخش شده اند...
20-7-89 *پاویون: جایی است که پرسنل بیمارستان در آن استراحت می کنند و من هیچ ایده ای ندارم که از کجا آمده است . + نوشته شده توسط فرفری همیشگی در دوشنبه ششم تیر 1390 و ساعت
22:8 |
نه که فکر کنید رانندگی می کنم و یک سره می آیم یعنی برمی گردم شمال بی اینکه بفهمم چقدر طول کشیده و چجوری رسیده ام ها،نه مثل آدم هایی که دارند می روند مسافرت-آن هایی که سرشان می شود نصف سفر به جاده اش است و تمام مدت چشمشان دنبال رسیدن نیست-من حواسم هست به جاده ای که صد بار رفته ام و آمده امش. متاسفم اگر به نظرتان می آید چیزهایی را که می خوانید باید راننده کامیونی،تاکسی خطی چیزی نوشته باشد اما من عاشق جاده هستم.بروید نظرتان را درست کنید. می دانم کجایش چاله دست انداز دارد،باید بکشم کنار،می دانم کجا می شود سبقت گرفت و کجا خط ممتد است،می دانم خطی ها کجا وایمیستند برای ناهار،می دانم پلیس ها کجا قایم می شوند،کجا چند تا تونل پشت هم است،کجا احتمال عبور گاو از وسط جاده زیادست ،کجا ممکن است یکی از روبرو خیلی جدی مشغول رانندگی در لین شما باشد،می دانم کجا جاده شانه ندارد.. بعد می بینم که اا!اینجا خیلی داغون بود،این سری دارند آسفالتش می کنند،آن جا خیلی جاده باریک بود،دارند پهنش می کنند و به این هوا درخت های اطراف را زده اند -که خدایی که ندارمش لعنتشان کند که زورشان به این بی زبان ها می رسد- و کارگران مشغول کارند.آن ور دارند دوباره خط های سفید وسط را رنگ کاری می کنند،چراغ عوض می کنند،تابلو می زنند(چه خبر است راستی؟دولت خدمتگذاراز پل درآورده کرده توی جاده؟) می بینم که یک دفعه همه جا سبز شده و توی دشت ها گل خارهای بنفش درآمده و آدم دلش می خواهد بیرون را نگاه کند بیشتر ،تا روبرو را. می بینم که توی گله ها بره های چس مثقالی اضافه شده اند و می بینم که یک جاهایی انقدر درخت های این بغل ها برگ و شاخشان بلند شده که احساس می کنی توی تونلی و قربان صدقه اشان می روم. می بینم که ابرها آن بالاها و آن روبرو ها تپلی و قنبلی و لول لول دور هم جمع شده اند ،اسرار آمیز و شگفتی آور انگار که سرزمین دیگری باشند،ما اینجا روی زمین یک زندگی داشته باشیم و یک سری موجود دیگر در حال زندگی در ابرها باشند.یک جور قلعه اسرار آمیزانه ای.. حواسم هست که بعضی راننده کامیون ها که مثل آدمیزاد رانندگی می کنند پشتشان که بیفتی می کشند کنار و از روبرو اگر ماشین نیاید با دست اشاره می کنند که بیا رد شو برو و حواسم هست که برای این ها یک بوق کوتاه بزنم یعنی دستت درد نکند که راه دادی و عن نکردی و لذت نبردی از این که ماشین های کوچولو پوچول با راننده های نیم وجبیشان که حتی بعضی هاشان دختر هستند و تنها،گیر افتاده اند پشتت و مجبورند با سرعت چس متر بر ساعت تو حرکت کنند. آیا همه ی این مفاهیم با همان بوق ساده منتقل می شوند؟حدس می زنم که بله و نشوند هم مهم نیست،منظور من این بوده است. حواسم هست که بعضی ها برمی گردند نگاه می کنند من را که تنهایی دارم می روم در جاده و گاهی سیگاری هم دستم است و گاهی دارم به حرف های دیشب بچه ها فکر می کنم و لبخند می زنم و حتی غش غش می خندم بعضا و فکر می کنم هنوز چتم؟می شود آیا؟ جاده بی چای و قهوه فوری و بیسکوییت هم که اصولا نمی شود پس یاد آن ها هم هستم ویاد دستشویی رفتن اما دیر می افتم معولا و گاهی در خانه را باز می کنم در حال پارگی مثانه . از همه چیز مهم تر اما تو جاده و وقت رانندگی موسیقی است،موسیقی خوب سوار تم جاده می شود ومجلس را دست می گیرد و بعد یکی انگار می زند روی شانه ات که سیگاری بگیران،سیگاری بگیران،که این آهنگ و این جاده بی سیگار نمی شود و تو حرفی نداری برای گفتن،چون راست می گوید آن دستی که بر شانه زده و می گویی چشم!سیگار می گیرانی. حواسم هست که یک جورهایی خوشبختم که این جاده را این همه بار می روم و می آیم و می بینم و دوست دارم،چون می شده که مثلا این جاده را این همه بار بروم و بیایم و دوست نداشته باشم یا دوست داشته باشم و نتوانم بروم و بیایم و ببینمش،اتفاقی که خیلی به سادگی چند وقت دیگر خواهد افتاد..پس حواسم هست،به این هم حواسم هست که من زود دلبسته می شوم،به آدم به منظره به درخت به خانه به فضا به جاده به پنجره.. و فکر می کنم این همه دلبستگی بد است. بد است؟خوب است؟ خلاصه که فکر نکنید فقط می روم و می آیم اداره نیست،جاده است و من حواسم هست.. (این نوشته نباید اینجا و این جوری تمام شود اما دستم به نوشتن یک آخر مناسب نمی رود پس می رویم سراغ اسم و یک کاری می کنیم که یعنی ته نوشته هنوز باز است و حالا یک روزی تمام خواهد شد..) + نوشته شده توسط فرفری همیشگی در یکشنبه یکم خرداد 1390 و ساعت
0:42 |
از پله ها رفتم بالا،چشمم افتاد به انبوه کفش های انباشته شده روی هم و یاد خاطره های قدیمی و جوک هایی افتادم که درشان کفش ها گم می شدند.من کفش هایم را دوست دارم،همه ی کفش هایم را و نمی خواستم گم بشوند،سعی کردم یک جای عجیب دور از نگاهی بگذارمشان. وارد سالن که شدم همه جا پر بود از زنانی که روی زمین نشسته بودند و گریه نمی کردند،هی با نگاه دنبال چهره ی آشنایی گشتم که نبود، مثلا انتظار داشتم کی را ببینم نمی دانم، منتظر بودم کسی بگوید کجا بنشینم که احساسم از بین برود.احساس پشیمانیم از اینکه تنهایی بلند شده ام ختم آقایی که ارتباطم با او دوستی 5 6 ساله با پسرش بوده است.طبیعی است که در مجلس زنانه ی مسجد محل(غیر مازندرانی های بخوانند روستا)شان کسی را نشناسم.اما کسی چیزی نگفت.احتمالا بد عادت شده بودم، 5 6 تا پسر با ظاهرهای چپ اندر قیچی ایستاده بودند دور میدان چس مثقالی روستا تا خواستم بپرسم کدام طرف،یکیشان گفت بالا مستقیم و من گفتم مرسی. توی راه از جلوی آرامگاه که رد می شدم-تنها جایی که در این روستا می شناختم- زنی با چادر نخی طم دار بهم گفت نه، مراسم توی مسجد است،آن جا،بالا تر و یادم نمی آید من چی گفتم. توی حیاط مسجد که داشتم گه گیجه می زدم کدام ور بروم مردی گفته بود آن ور،زنانه آن ور است و من سرم را تکان داده بودم و حالا کسی نبود که بگوید کدام وری بروم.کجا بنشینم. نشستم ،جایی که فکر کردم مطمئنا بالای مجلس نیست و جایی که کسی دیگری نمی آید پیشم بنشیند.کنار ستونی نشستم و زنی که آن ور نشسته بود خودش را جمع و جور کرد و احتمالا فکر کرد این همه جا.دختره ی کس خل. پاهایم جوراب نداشت و ناخن هایم لاک سرخابی داشتند. نمی دانستم چکارشان کنم.چار زانو نشسته بودم و هر 10 انگشتم به سوی جمعیتی بود که روبرویم نشسته بودند.بلند شدم و کج نشستم روی دو زانو که نمی دانم چه اسمی دارد پوزیشنش یا اصلا اسمی دارد یا نه.سرم را بالا نمی کردم چون نمی دانستم آدم های دور و ورم کی هستند و اگر نگاهم در چشمشان بیفتد باید تسلیت بگویم؟باید لبخند ملیح بزنم؟باید نگاهم را بدزدم؟ ولی در همان نگاه های زیر زیری دیدم بقیه چای دارند با خرما و یک زولبیای دراز و یک کیک یزدی کوچک با خلال های بادام رویش در کنار چایشان.من خرما را با شیر دوست دارم و زولبیا و کیک یزدی دوست ندارم اصولا ولی فکر کردم با این علایم سرماخوردگی که دارم یک چای به دستم برسد بد نیست.که رسید.با همان مخلفات.نیم خیز شدم و تشکر کردم که بعد فکر کردم کار واجبی نبود،حداقل نیم خیز شدنش، چون خانم چای آورنده مطمئنا مثلا خاله یا عمه ی علی نبود.اینجا مسجد بود و حتما این ها کارکنانش بودند.مثل مراسم پدربزرگم در خانه ی ما نبود که برای تنها مرتبه در عمرمان مادرم همه اش پیش آمدندگان ،این ور و آن ور خانه بنشیند و من برای هر 60 70 نفری که آمده بودند سری به سری چای و خرمای پر شده با گردو و پوشیده شده با پودر نارگیل و میوه ببرم و آخر مجلس هلاک بشوم از خستگی. ولی خوب این من بودم،تشکر کردن از خانم کارگر خانه که اشکالی ندارد ،من به میز می خورم بر می گردم نگاهش می کنم و گاهی دستی از سر ببخشید بلند می کنم. صدای حرف زدن آقایی می آمد که نمی فهیدم چه می گوید چون یا حضرت عباس !این خانم های عزیز چقدر حرف می زدند !!فکر کردم خانم های عزیز،مراسم ختم،سیاه پوشیدن و ...اوه اوه ،چه چیز پیچیده ایست این مغز که از این 3 4 تا ترکیب یاد "چراغ ها را من خاموش می کنم" می افتد و جمله هایی که خواهر شخصیت اصلی داستان می گفت –که اسمش یادم نمی آید-در مراسم 17 آوریل؟24آوریل؟شان؛ چه بز کشانی کرده اند شوشانیک و ژانت!خانم های عزیز همه سیاه پوشیده اند ،گیرم سیاه! بله اسم شوشانیک و ژانت،خیاط های ارمنی آبادان را یادم هست اما اسم گوینده ی جمله ها را یادم نیست و حال ندارم فکر کنم که یادم بیاید. چای را خوردم.فوت کردم و خوردم،خرما را هم زدم به بدن.خلاا های بادام را دانه دانه برداشتم مثل شمع گذاشتم روی کیک یزدی.کمی از قسمت های برشته ی زولبیای دراز را کندم و خوردم.نمی دانستم دیگر چکار کنم.به فرزاد مسج دادم که تا کی می مانند؟گفت تا آخرش و پرسید که کجا هستم.پرسیدم آیا احمق است ،خوب در زنانه و هیچکس را هم نمی شناسم و خیلی ضایع هستم. او گفت آن ها هم همین طوری نشسته اند و پایش شکست.یک لحظه فکر کردم جدی می گوید.بله،این مکالمه احمقانه ادامه داشت و من خجالت زده بودم از اس اس اس بازی کردنم.بله در جمع یک عالم زن در حال صحبت های بلند بلند کردن از مسج زدنم داشتم احساس خجالت می کردم که یک هو صدای اذان بلند شد!بله احتمالا وقت نماز بود.یک لحظه آمدم مسج بدم وای یعنی الان می خواهند نماز بخوانند ؟من چکار باید بکنم؟بعد فکر کردم که ممکن است بگوید خوب نخوان و آن ها هم می فهمند که مثلا یک دختر چرا نماز نمی خواند .در عذر شرعی به روی دختر های همیشه باز است و مسج را نزدم. چند ثانیه بعد خودش مسج داد که بروم پایین و من پرواز کردم. بله در حیاط مسجد روستای محل علی این ها با 6 7 تا دوستان پسرمان ایستادیم و حرف زدیم از اینکه چقدر زشت و زننده خواهد بود که برای نماز نماندیم و اما برای نهار برگردیم تو و من که پیشنهاد دادم برویم و نمانیم برای نهار و بهشان گفتم مرده خور آن ها گفتند که خانه نهار ندارند.بعد باز حرف زدیم از این که چرا من قیافه ام خواب الوده است و چرا و از کجا 4 صبح مست برگشته ام خانه که حالا این شکلیم. علی آمد،هنوز سیاه تنش بود و هنوز ریش داشت که بهش می آید.یاد کرد از رزیدنت دیوث بخشی که من اینترنش هستم ومن گفتم کوفت.لبخند می زد و وقتی وقت نهار شد گفت برویم تو.من که گفتم رویم نمی شود گفت ،با خنده گفت حل شده اس!عیبی ندارد!چیکار کند؟می خواهد بروم توی مردانه پیش آن ها؟و خندید و گفت برو.برو. برگشتم بالا و چشمم افتاد به دختری که تنها کسی بود که داشت گریه می کرد،غیر از آن صدای گریه ای که از دور می آمد،از بالای مجلس و احتمالا صدای مادر علی بود.این دختر که چند دختر عینکی بغل دستش نشسته بودند خواهر علی بود و باز فکر کردم که چقدر زیباست!چطور یک آدم می تواند چهل روز گریه کرده باشد و این قدر دل نشین باشد هنوز صورتش.دختر های عینکی هم مثل خودش بچه بودند و پیدا بود که دست و پایشان گم کرده است از این که دوست صمیمیشان دارد مدام آرام آرام اشک می ریزد و نمی دانند چکار باید بکنند.سفره ها را پهن می کردند و من که بلند شدم و بوق وار اطرافم را نگاه کردم یک نفر اشاره کرد بنشینم آن طرف که می شد نزدیک خواهر علی.نشستم.از روبروییم با تته پته عذر خواهی کردم که آن جا نشسته ام و نشستم.غذا ها را آوردند.برنج در دیسی و به قول خوداشون(خود هایشان) آلو خورش در دیس دیگری با ماست و دوغ تک نفره برای هر چهار نفر.خانم روبرویی تعارف کرد که بکشم.حدود 20 بار و من هر بار معذب گفتم آن ها بکشند من هم چشم.هی نگاهم به خواهرعلی بود که چیزی می کشد؟چیزی می خورد؟ غذا سخت هوس انگیز بود و من خورش آلو خیلی دوست دارم اما بدجوری خجالت می کشیدم از در مجلس عزای یک نفر غذا خوردن.آن هم زیاد.آن هم با اشتها.انگار که آمده باشم رستوران.انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد.کم کشیدم.مزه اش عالی بود.می دانستم سیر نمی شوم و می دانستم که عمرا دوباره بکش نیستم اما باز هم کم کشیدم.احساس وظیفه می کردم که ظاهرم یک جوری نشان بدهد می دانم آمده ام ختم.می دانم چند نفری هستند که الان غذا خوردن برایشان سخت است.هر چند کسی نبیندم.هر چند کسی حواسش به من نباشد.هر چند چیزی را عوض نکند. مرد سخن ران شروع کرد چیزی گفتن که این بار شنیدنش را تلق و تولوق بشقاب و قاشق سخت کرده بود اما می شد از لا لویش شنید که دارد به صاحب سفره خدا بیامرزی می دهد و اسم پدر علی را که با کلی پیشوند شادروان و جنت مکان و از این حرف ها آورد اشکم در آمد.باز نگاه کردم به خواهر علی که قبلش داشت با بی میلی واضحی یک چیزی می خورد و حالا باز داشت گریه می کرد. دو تا دیس این ور و آن ورمان هنوز تویشان غذا بود،اما دور تر ها دیس ها بدجوری خالی و تمیز بودند.فکر کردم نکند معذبشان کرده ام؟دختر مرحوم که آن طرف تر نشسته بود معذبشان نکرده بود،من کرده بودم؟خفه شو احمق! غذا تمام شد،سفره ها را جمع کردند و من بلند شدم بروم .مادر علی وسط سالن ایستاده بود.مرا نمی شناخت و مطمئنا از روز خاک سپاری یادش نمانده بود که نشانمان می داد و می گفت:دوستای علین. اما رفتم و تسلیت گفتم و آن جمله ی مزخرف امیدوارم غم آخرتان باشد را و گفتم کاش دفعه ی بعد در شادی ببینمش مثلا در فارق التحصیلی علی و آمدم بیرون. در شلوغی دنبال علی گشتم و دیدمش. در حال رفتن طرف آشپزخانه داد زد که قربانت،خدافظ،مرسی که اومدی و فردا می بینمت.بعد پرسید که آیا ماشین دارم؟که داشتم.سر تکان داد و لبخند زد و آمدم بیرون.
+ نوشته شده توسط فرفری همیشگی در جمعه نوزدهم فروردین 1390 و ساعت
21:36 |
|
|