بخش خانه(شاید قسمت اول)
صبح به خانه برگشتن حس عجیبی است،یاد آور این که تنها زندگی می کنم.یادآوری این که کسی به من نمی گوید " چه وقت خونه اومدنه؟" یعنی کسی در خانه منتظرم نیست!
یعنی صبح هایی که شب قبلش رفته بودم پیش "س" که تجربه کنم علف کشیدن را ،که وقتی چهل سالم شد به خودم نگویم آن همه وقت تنها زندگی کردی،چه گهی می خوردی که هیچ گهی نخوردی؟! که از خودم نپرسم این همه وقت بدون حضور دائم پدر و مادرت چرا با قوانین آن ها زندگی کردی؟ چه فرقی داشت پس خطوط قرمز آن ها با مال خودت؟یا این که فقط می خواستم سیگاری بکشم و این ها توجیهاتم بود.
یعنی صبح هایی که شب قبلش بعد ازگفتن همان ..شر هایی که همه وقتی نشئه می کنند می گویند و همان ...کلک بازی هایی که همه انجام می دهند،با ناراحت ترین وضع ممکن تا وقتی از خستگی خوابم ببرد روی کاناپه ی خانه ی" س" دراز کشیده بودم و به این فکر می کردم که در خانه ی یک غریبه خوابیده ام!
یعنی خاطره ی شنیدن جمله ی دردناک "چند وقته می خوام یه چیزی بهت بگم.." وقتی خودم بهتر می دانستم چند وقت است می خواهد چیزی بگوید و دوست ندارم آن یک چیز را بشنوم ،یعنی احساس گناه از این که می خواستم نشنوم آن حرف را که آن حیطه ی لذت ممنوعه ای که در حال تجربه اش هستم از دست نرود و همان جور بماند، چون من بر خلاف او چیزی نمی خواستم بگویم .
صبح خانه آمدن یعنی این که چقدر خانه ام را دوست دارم،یعنی اینکه عاشق این هستم که حتی شده ده دقیقه در خانه ی خودم،در جای خودم بعد از مسواک زدن و شستن صورت و لباس عوض کردن بخوابم قبل از این که بروم دنبال کار و زندگیم.یعنی تعهدی که به برگشتن به خانه دارم.
تازگی ها صبح خانه رفتن یک معنای جدیدی هم پیدا کرده ؛ از کشیک به خانه برگشتن. که هرگز هیچ حسی مانند حس رهایی که این به من می دهد نیست.
فرقی نمی کند،در هر صورت صبح به خانه آمدن حس خاصی است،حسی شبیه "بیختن آرد و آویختن الک"!