از پله ها رفتم بالا،چشمم افتاد به انبوه کفش های  انباشته شده روی هم و یاد خاطره های قدیمی و جوک هایی افتادم که درشان کفش ها گم می شدند.من کفش هایم را دوست دارم،همه ی کفش هایم را و نمی خواستم گم بشوند،سعی کردم یک جای عجیب دور از نگاهی بگذارمشان. وارد سالن که شدم همه جا پر بود از زنانی که روی زمین نشسته بودند و گریه نمی کردند،هی با نگاه دنبال چهره ی آشنایی  گشتم که نبود، مثلا انتظار داشتم کی را ببینم نمی دانم، منتظر بودم کسی بگوید کجا بنشینم که احساسم از بین برود.احساس پشیمانیم از اینکه تنهایی بلند شده ام ختم آقایی که ارتباطم با او دوستی  5 6 ساله با پسرش بوده است.طبیعی است که در مجلس زنانه ی مسجد محل(غیر مازندرانی های بخوانند روستا)شان کسی را نشناسم.اما کسی چیزی نگفت.احتمالا بد عادت شده بودم، 5 6 تا  پسر با ظاهرهای چپ اندر قیچی ایستاده بودند دور میدان چس مثقالی روستا تا خواستم بپرسم  کدام طرف،یکیشان گفت بالا مستقیم و من گفتم مرسی. توی راه از جلوی  آرامگاه که رد می شدم-تنها جایی که در این روستا می شناختم- زنی با چادر نخی طرح دار بهم گفت نه، مراسم توی مسجد است،آن جا،بالا تر و یادم نمی آید من چی گفتم. توی حیاط مسجد که داشتم گه گیجه می زدم کدام ور بروم مردی گفته بود آن ور،زنانه آن ور است و من سرم را تکان داده بودم و حالا کسی نبود که بگوید کدام وری بروم.کجا بنشینم. نشستم ،جایی که فکر کردم مطمئنا بالای مجلس نیست و جایی که کسی دیگری نمی آید پیشم بنشیند.کنار ستونی نشستم و زنی که آن ور نشسته بود خودش را جمع و جور کرد و احتمالا فکر کرد این همه جا.دختره ی کس خل.

پاهایم جوراب نداشت و ناخن هایم لاک سرخابی داشتند. نمی دانستم چکارشان کنم.چار زانو نشسته بودم و هر 10 انگشتم به سوی جمعیتی بود که روبرویم نشسته بودند.بلند شدم و کج نشستم روی دو زانو که نمی دانم چه اسمی دارد پوزیشنش یا اصلا اسمی دارد یا نه.سرم را بالا نمی کردم چون نمی دانستم آدم های دور و ورم کی هستند و اگر نگاهم در چشمشان بیفتد باید تسلیت بگویم؟باید لبخند ملیح بزنم؟باید نگاهم را بدزدم؟  ولی در همان نگاه های زیر زیری دیدم بقیه چای دارند با خرما و یک زولبیای دراز و یک کیک یزدی کوچک با خلال های بادام رویش در کنار چایشان.من خرما را با شیر دوست دارم و زولبیا و کیک یزدی دوست ندارم اصولا ولی فکر کردم با این علایم سرماخوردگی که دارم یک چای به دستم برسد بد نیست.که رسید.با همان مخلفات.نیم خیز شدم و تشکر کردم که بعد فکر کردم کار واجبی نبود،حداقل نیم خیز شدنش، چون خانم چای آورنده مطمئنا مثلا خاله یا عمه ی علی نبود.اینجا مسجد بود و حتما این ها کارکنانش بودند.مثل مراسم پدربزرگم در خانه ی ما نبود که برای تنها مرتبه در عمرمان مادرم همه اش پیش آمدندگان ،این ور و آن ور خانه بنشیند و من برای هر 60 70 نفری که آمده بودند سری به سری چای و خرمای پر شده با گردو و پوشیده شده با پودر نارگیل و میوه ببرم و آخر مجلس هلاک بشوم از خستگی.

ولی خوب این من بودم،تشکر کردن از خانم کارگر خانه که اشکالی ندارد ،من به میز می خورم بر می گردم نگاهش می کنم و گاهی دستی از سر ببخشید بلند می کنم.

صدای حرف زدن آقایی می آمد که نمی فهیدم چه می گوید چون یا حضرت عباس !این خانم های عزیز چقدر حرف می زدند !!فکر کردم خانم های عزیز،مراسم ختم،سیاه پوشیدن و ...اوه اوه ،چه چیز پیچیده ایست این مغز که از این 3 4 تا ترکیب یاد "چراغ ها را من خاموش می کنم" می افتد و جمله هایی که خواهر شخصیت اصلی داستان می گفت –که اسمش یادم نمی آید-در مراسم 17 آوریل؟24آوریل؟شان؛ چه بز کشانی کرده اند شوشانیک و ژانت!خانم های عزیز همه سیاه پوشیده اند ،گیرم سیاه!

بله اسم شوشانیک و ژانت،خیاط های ارمنی آبادان را یادم هست اما اسم گوینده ی جمله ها را یادم نیست و حال ندارم فکر کنم که یادم بیاید.

چای را خوردم.فوت کردم و خوردم،خرما را هم زدم به بدن.خلال های بادام را دانه دانه برداشتم مثل شمع گذاشتم روی کیک یزدی.کمی از قسمت های برشته ی زولبیای دراز را کندم و خوردم.نمی دانستم دیگر چکار کنم.به فرزاد مسج دادم که تا کی می مانند؟گفت تا آخرش و پرسید که کجا هستم.پرسیدم آیا احمق است ،خوب در زنانه و هیچکس را هم نمی شناسم و خیلی ضایع هستم. او گفت آن ها هم همین طوری نشسته اند و پایش شکست.یک لحظه فکر کردم جدی می گوید.بله،این مکالمه احمقانه ادامه داشت و من خجالت زده بودم از اس اس اس بازی کردنم.بله در جمع یک عالم زن در حال صحبت های بلند بلند کردن از مسج زدنم  داشتم احساس خجالت می کردم که یک هو صدای اذان بلند شد!بله احتمالا وقت نماز بود.یک لحظه آمدم مسج بدم وای یعنی الان می خواهند نماز بخوانند ؟من چکار باید بکنم؟بعد فکر کردم که ممکن است بگوید خوب نخوان و آن ها هم می فهمند که مثلا یک دختر چرا نماز نمی خواند .در عذر شرعی به روی دختر های همیشه باز است و مسج را نزدم. چند ثانیه بعد خودش مسج داد که بروم پایین و من پرواز کردم. بله در حیاط مسجد روستای محل علی این ها  با  6 7 تا دوستان پسرمان ایستادیم و حرف زدیم از اینکه چقدر زشت و زننده خواهد بود که برای نماز نماندیم و اما برای نهار برگردیم تو و من که پیشنهاد دادم برویم و نمانیم برای نهار و بهشان گفتم مرده خور آن ها گفتند که خانه نهار ندارند.بعد باز حرف زدیم از  این که چرا من قیافه ام خواب الوده است و چرا و از کجا 4 صبح مست برگشته ام خانه که حالا این شکلیم.

علی آمد،هنوز سیاه تنش بود و هنوز ریش داشت که بهش می آید.یاد کرد از رزیدنت دیوث بخشی که من اینترنش هستم ومن گفتم کوفت.لبخند می زد و وقتی وقت نهار شد گفت برویم تو.من که گفتم رویم نمی شود گفت ،با خنده گفت حل شده اس!عیبی ندارد!چیکار کند؟می خواهد بروم توی مردانه پیش آن ها؟و خندید و گفت برو.برو.

برگشتم بالا و چشمم افتاد به دختری که تنها کسی بود که داشت گریه می کرد،غیر از آن صدای گریه ای که از دور می آمد،از بالای مجلس و احتمالا صدای مادر علی بود.این دختر که چند دختر عینکی بغل دستش نشسته بودند خواهر علی بود و باز فکر کردم که چقدر زیباست!چطور یک آدم می تواند چهل روز گریه کرده باشد و این قدر دل نشین باشد هنوز صورتش.دختر های عینکی هم مثل خودش بچه بودند و پیدا بود که دست و پایشان گم کرده است از این که دوست صمیمیشان دارد مدام آرام آرام اشک می ریزد و نمی دانند چکار باید بکنند.سفره ها را پهن می کردند و من که بلند شدم  و بوق وار اطرافم را نگاه کردم یک نفر اشاره کرد بنشینم آن طرف که می شد نزدیک خواهر علی.نشستم.از روبروییم با تته پته عذر خواهی کردم که آن جا نشسته ام و نشستم.غذا ها را آوردند.برنج در دیسی و به قول خوداشون(خود هایشان) آلو خورش در دیس دیگری با ماست و دوغ تک نفره برای هر چهار نفر.خانم روبرویی تعارف کرد که بکشم.حدود 20 بار و من هر بار معذب گفتم آن ها بکشند من هم چشم.هی نگاهم به خواهرعلی بود که چیزی می کشد؟چیزی می خورد؟

غذا سخت هوس انگیز بود و من خورش آلو خیلی دوست دارم اما بدجوری خجالت می کشیدم از در مجلس عزای یک نفر غذا خوردن.آن هم زیاد.آن هم با اشتها.انگار که آمده باشم رستوران.انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد.کم کشیدم.مزه اش عالی بود.می دانستم سیر نمی شوم و می دانستم که عمرا دوباره بکش نیستم اما باز هم کم کشیدم.احساس وظیفه می کردم که ظاهرم یک جوری نشان بدهد می دانم آمده ام ختم.می دانم چند نفری هستند که الان غذا خوردن برایشان سخت است.هر چند کسی نبیندم.هر چند کسی حواسش به من نباشد.هر چند چیزی را عوض نکند.

مرد سخن ران شروع کرد چیزی گفتن که این بار شنیدنش را تلق و تولوق  بشقاب و قاشق سخت کرده بود اما می شد از لا لویش شنید که دارد به صاحب سفره خدا بیامرزی می دهد و اسم پدر علی را که با کلی پیشوند شادروان و جنت مکان و از این حرف ها آورد اشکم در آمد.باز نگاه کردم به خواهر علی که قبلش داشت با بی میلی واضحی یک چیزی می خورد و حالا باز داشت گریه می کرد.

دو تا دیس این ور و آن ورمان هنوز تویشان غذا بود،اما دور تر ها دیس ها بدجوری خالی و تمیز بودند.فکر کردم نکند معذبشان کرده ام؟دختر مرحوم که آن طرف تر نشسته بود معذبشان نکرده بود،من کرده بودم؟خفه شو احمق!

غذا  تمام شد،سفره ها را جمع کردند و من بلند شدم بروم .مادر علی وسط سالن ایستاده بود.مرا نمی شناخت و مطمئنا از روز خاک سپاری یادش نمانده بود که نشانمان می داد و می گفت:دوستای علین.

اما رفتم و تسلیت گفتم و آن جمله ی مزخرف امیدوارم غم آخرتان باشد را و گفتم کاش دفعه ی بعد در شادی ببینمش مثلا در فارغ التحصیلی علی و آمدم بیرون.

در شلوغی دنبال علی گشتم و دیدمش.

 در حال رفتن طرف آشپزخانه داد زد که قربانت،خدافظ،مرسی که اومدی و فردا می بینمت.بعد پرسید که آیا ماشین دارم؟که داشتم.سر تکان داد و لبخند زد و

آمدم بیرون.