بخش نامه ای به هلندی سرگردان
هلندی عزیزم
نمی دانی
هرگز هم نخواهی دانست که از دیشب چقدر در فکر هایم بوده ای.این جا نمی خواهم سر رشته ی کلام را ول کنم که اگر بکنم معلوم نیست کی دوباره به دستش خواهم آورد! که حرف گفته و نا گفته با تو و خیلی ها زیاد دارم
می خواهم فقط چند جمله بگویم،چند جمله ای که از دیشب دارند زبانم را می سوزانند،چند جمله ای که هزار بار گفتم نگویمشان و باز دیدم احساس خیانت می کنم به خودم و به آن چه به آن معتقدم،اگر نگویم این چند حرف را...
مریم جان!
نگو،این طور نگو که ترسیدی از "من" شدن!درد دارد لامصب!
مرا شرمسار نکن
مرا شرمسار عاشقیم نکن
مرا که تا نفسم امان می داده خطر کرده ام شرمسار نکن با گفتن این که ترسیده ای!
مرا که خراب پرواز های بلند هستم با تصمیم به با احتیاط راه رفتن در پیاده رو شرمسار نکن،
من می دانم
می دانم که بوی گند خیانتی که در خانه ی من رخ داد ،از دیوار ها گذشته و در خانه های اطراف هم نفس کشیدن را سخت کرده
اما تو تن نده، تو نفست را حبس نکن، بیرون برو از خانه و نفس عمیق بکش ..
نباشد که من مایه ی عبرت کسی شده باشم از عاشقی...مرا شرمسار نکن!
بیرون برو و ببین که هنوز انسان هایی هسنتد و بگذار رو سیاهی بماند به آن هایی که به نام انسانیت همه چیز را به غیر انسانی ترین شکل ممکن زیر پا گذاشته اند ...نه من!!
می دانم مریم جان!
شاید وقتی دیگر!