بخش مادربزرگ...از بس که جان ندارد
تازه زدم زیر گریه و گریه ای که تمامی نداشت و غیر از همه ی آن بغض ها و فین فین هایی بود که شروع می شد تا هر بار اسمش می آمد و هر بار که یادم می افتاد در مجلس ختم اوست که دارم جان می کنم و دارم هی به اشاره ی این خاله و آن خاله و آن زن دایی و این زن عموی مادر ،جلوی مردم چای و آب میوه و خرمای تو پر و زولبیا می گذارم .گریه ای که نمی توانستم توضیح بدهم که چرا حالا و دم رفتن تازه شروع شده و بند نمی آید.گریه ای که شروع شده بود چون می دانستم که دیگر تمام شد آن همه و دیگر مادر بزرگی نیست که بغلش گرم باشد و کمی بوی ویکس بدهد و کمی بویی که فقط بوی اوست و بوی خانه ی اوست و آن قدر مهربان و یک دست باشد که خجالت بکشی از خودت.مادربزرگی که برایش آمپول بزنی و فکر کنی تنش هنوز چه سفید و تپل است.که دیگر مادر بزرگی نیست که باهمه ی هیچ اعتقادی نداشتن هر وقت زنگ می زند بگویی بهش که دعا کن مامان عایه.می ترسم.سخت است امتحان،بخش،کوفت ،زهر مار و همه ی این چیزهایی که نمی گذارد سه سال است بیایم پیشت.دیگر مادر بزرگی نیست که وسط حرف هایش فارسیش ترکی بشود و بعد یادش بیفتد که تو ترکیت خوب نیست و بپرسد که فهمیدی و تو بگویی آره می فهمم و لبخند بزنی و زیر لب قربان صدقه اش بروی که به مارمولک می گوید سوسمار.دیگر تمام شد ؛کجا می خوابیم شب؟خانه ی مامان عایه.دیگر تمام شد و این حرف ها را وقتی یادم آمد که دیدم تمام شده و رفته مامان بزرگ و این همین عکس اوست روی میز بغل حلوا و برشتوک،که روی مبل خانه ی خاله گرفتیم ازش روزهای عروسی نمی دانم کدام دختر یا پسر خاله. که دیگر مشهد شهر مادربزرگ و خاله و دایی نیست و حالا دیگر فقط بوی گند خیانت می دهد.وقتی فهمیدم دیگر نیست که فهمیدم مراسم هایمان تمام شد و دیگر کاری نیست که خودم را پرتاب کنم تویش که یادم برود نبودنش دلتنگم خواهد کرد بدجوری،دیگر خانه و خاله و ناهاری نیست که یک نفر وسطش چشم غره برود که یقه ات باز است و باشد می دانیم تو برایت مهم نیست ولی به خاطر ماها رعایت کن و دیگر مراسمی نیست که من وسطش همان یک مثقال شال را هم از سرم بردارم و مردم چشمشان بیفتد به موهای نیم سانتی زد ه ام و حلقه ی بالای گوشم که می زند توی چشم حالا که مویی به سرم نیست و خنده ی زورکی که ای بابا این تهرانی های قرطی و کی می رسی تو درس بخوانی با این قرطی بازی ها و خنده های واقعی مادر که تویش پر است از حمایت از دختری که هزار بار بهش گفته این همه برای مادربزرگ های مردم کار کردم که وقتی لازم شد مادربزرگ خودم آزار نبیند.وقتی یادم افتاد که فارغ شدم از فکر های بیخود کردن به صرف فراموشی آن چیزی که سخت واقعی است و از فرار کردن از زن عموی شمر صفت مادر با آن کت دامن مشکی و جوراب سه ربع که نگاه های خریدارانه می کند برای پسر کوچکش و پسرش که انصافا خوش قیافه است و هر بار چشمم بهش می افتاد در حال نظاره کردن بود و فکر این که چشم ها و مو های عمو را دارد که ارث مادر روس است،مادر بزرگ ناتنی مادر ،که جهیزیه ی مادربزرگ بی زبان مارا تصاحب کرده بود و بخشیده بود به عروس هایش که یکیشان می شود همین زن عموی نظاره گر و فکر انتقام جویانه ی این که جواب مثبت بدهم که برگردانم ارثیه ی از دست رفته مادربزرگ را به خانواده و آن مسخره کننده ی بزرگ توی وجودم که بلند بلند می خندید و وسط خنده می گفت تو؟ازدواج؟حالا؟با فامیل ؟ و هر بار قهقه اش مستانه تر می شد و خودم که از فکرم پوزخند می زدم و یادم می آمد که چه نوه ی چرندی از آب درآمده ام از مادربزرگی که هر وقت می دیدیش،می خواست چیزی بهت بدهد،بیا نسترن جان این ژاکت را مهین از امریکا آورده برای من کوچک است و بیا این روسری را لیلا با عمه برایم فرستاد و وای چقدر به توی می آید و من که هر چی می داد،چون او می داد،می گرفتم حتی اگر می دانستم یک بار نمی پوشم و یاد کیف عروسیش که داده بود به من و عکسش که پیچیده بودم توی دستمال پارچه ای که بهم داده بود و من بهش عطر زده بودم و گذاشته بودم توی آن کیف وقتی هنوز 15 سالم هم نبود و چیزی داشتم از این احساساتی بازی ها توی وجودم هنوز..وقتی فهمیدم باید باهاش روبرو شوم و دیگر چیزی نیست که فراریم دهد از فکر نبودنش و باور این که آن چهره ی بی ربط توی پلاستیک پیچیده با آن دماغ تیر کشیده مامان بزرگ است.مامان بزرگی که دیگر نیست و من که هنوز آن قدر در هم شکسته ام که توی بغل هیچ کس نتوانستم رها شوم و گریه کنم،از بس که هیچ چیز به نظرم واقعی نیست و هر بار هم گریه افتادم رفتم دور ایستادم و هر بار کسی آمد طرفم گریه تمام شد و لبخند زدم و فین فین کنان بینی چین داده ام که چیزیم نیست. تازه دارد باورم می شود که دلتنگی بدترین قسمت مردن کسی است و این که دیگر نیست ،به همین سادگی،دیگر نیست.حالا دیگر شلوغی ها تمام شده و باید روبرو شوم با فکر این که مادر بزرگ به قول پیرزن های اطرافش عفونت پیچید توی خونش و کلیه هایش از کار افتاد و من که نرسیدم به دیدنش توی بیمارستان که حتما ورم کرده بوده دست و پایش و فشارش پایین بوده و هرچه سرم می گرفت ادراری دفع نمی کرد و..فکر این که مادر بزرگم که دستش را می گرفتم و می آوردمش بیرون از دستشویی و می دیدم که زجر می کشد از این به کمک احتیاج داشتن ،زیر دست چند غریبه دو بار احیا شده و شاید دنده هایش شکسته و فکر این که چه خوب که نبودم و ندیدمش توی آن حال.. که لابد تقاص یک پزشک است مادر بزرگ خودش را حیا کردن،تقاص همه ی کارهای کرده و نکرده..حالا دیگر تمام شد و دیگر نیست که بگوید به دایی کوچکم به ترکی که چه خوب است این نسترن دیوانه که هر بار زنگ می زنم بهش دارد می خندد و فکر این که دیگر نیست که بگویم عایه جان!دفاع دارم!دعا کن! و بند نمی آید از دیشب این گریه..
و فکر این که دیگر نیست..
دیگر نیست