به پاهایم نگاه می کنم،رنگ پریده اند و سرد،شبیه پای مرده،کفشان را نگاه می کنم که کثیف باشد و نشان بدهد زنده ام،از صبح مشغول کار بوده ام و زنده ام.اما نیست،از صبح پاهایم توی کفش و جوراب بوده است و کف پاهایم کثیف نیست.رنگ پریده است ،حتی خشک هم نیست.یک جور خاصی بی اعتناست.بی اعتنا؟کف پای آدم می تواند بی اعتنا باشد؟حتما می تواند که پای من هست.بی اعتنا،شبیه پای مرده.

یاد خوابم می افتم،خواب که نه،تصورات آدمی که دراز کشیده که بخوابد و چشمانش از زور خستگی می سوزند و...خوابش نمی برد.تصوراتم بود،ادامه ی تصوراتم که از تلفن زدن به آقای ق. شروع شد،آقای ق.مردی است که شماره اش را گرفتم که به او زنگ بزنم برای کلاس صخره نوردی.بعد فکر می کنم که به او زنگ می زنم و به کلاسش می روم و چون زمستان است و هوا سرد و تمرین ها سخت،من از یکی از صخره ها می افتم و می میرم. مرگ خوبی است.بعد کسی از مرده ام عکس می گیرد و کسی دیگر،برادرم یا دوستم عکسم را می گذارند فیس بوک؛آخرین عکسی که از من تگ می شود.بعد برادرم زیر عکس می نویسد خواهرم،خواهر عزیزم..بعد سنگ قبرم را تصور کردم،فکر می کنید به کمتر از دکتر .. ... رضایت می دهد کسی؟ نه،عمرا!من دوست ندارم ولی. سال دوم دانشگاه که بودیم یکی از همکلاسی هایمان فوت شد،روی سنگ قبرش نوشتند دکتر .. ..،من که تازه مثلا قرارست 2 ماه دیگر بمیرم و تا آن موقع 8 9 ماه بیشتر از درسم نمانده.فکر کردم دوست دارم روی چه شعری بنویسند روی سنگ؟خواهش می کنم هر چه نوشتند نستعلیق ننویسند،با فونت خط خودم بنویسند اصلا،خط خودم که هم کلاسی هایم وقت خواندن جزوه هایم فحشش می دادند و یکیشان شنیده بودم گفته بود شبیه خط امام است!بله خوب؛خط امام قشنگ بود،ربطی ندارد،قضیه ی آن پرده خوان های قدیمی است که روی پرده های نقاشی شان یزید را زشت می کشیدند،خوب چون بد بوده زشت هم بوده؟ آها،یادم اومد،همان شعر :کاکل زری،دیر اومد،مرد پری..عالی است!پری؟خوب مرده ام،مرده عزیز می شود،دستتان درد نکند،هوای پدر مادرم را هم داشته باشید،عاشق من هستند و من از فکر غصه اشان می میرم.

بعد فکر می کنم که قبر هم باید جایی شبیه همین جا باشد،همین اتاق پاویون*. در نیمه ی دوم سال.کسی نمی آید،کسی نمی رود،از بیرون سر و صداهایی می آید،به تو مربوط نمی شود.پنجره ها به جایی دید ندارند،تا نیمه رنگ شده اند،لامپ ها مهتابی هستند و کف اتاق ها موکت است.دمپایی های توی راهرو زشت هستند و صندلی های میز غذا خوری سفید و پلاستیکی.هوا سرد است و هیچ کس از تو خبری نمی گیرد و پاهایت رنگ پریده هستند و سرد.سرد و بی اعتنا و منزوی با رگ های آبی که مثل سیم های چتر رویش پخش شده اند...

 

20-7-89

*پاویون: جایی است که پرسنل بیمارستان در آن استراحت می کنند و من هیچ ایده ای ندارم که از کجا آمده است .