بخش  قدرتی خدا!

1-را، الف، زا

2-و آن چه نهفته است در این که شما فامیلی داشته باشید که در تمام جهان ،به زبانی مشترک و متین ، ذات اصلی شما را به نمایش یگذارد را نمی بینید؟در آن به شدت آیات الهی نهفته است برای تان،چطور نمی بینید!

3-ولیکن شما اکثرا کور  و کر هستید تا یک نفر بمیرد بعد یادتان بیفتد او چه فامیل ضایعی داشته است و  همانامعلوم است که ما خودمان از قصد اسم او را گذاشتیم "فاکر" تا بخندیم!

بخش  نه دیگه این واسه ما دل نمی شه

دراز کشیده بودم و با عزمی راسخ می خواستم بخوابم ،قلبم باز   دری وری می زد و خیالم این بود که عیب ندارد کمی بگذرد خودش خسته می شود ، دری وری نمی زند،مثل آدم می زند،پلنگ را  محکم بغل کردم و ...چند لحظه بعد که چشمانم را باز کردم دستم شل شده بود و پلنگ بیشتر به من تکیه داده بود تا توی بغلم باشد.

اولش فکر کردم اشتباه می بینم ،خوب که نگاهش کردم دیدم نه واقعا دارد با هر تپش قلب من می لرزد،

فهمیدم این تو بمیری از آن تو بمیری هایی نیست که خودش بی قرص خوب شود و دلم برای خودم سوخت،خیلی زیاد.

کلی گشتم تا قرص ها را پیدا کردم ،یک ماهی بود از جلوی دست و چشم جمعشان کرده بودم..

بخش گر مسلمانی از این است که حافظ دارد وای اگر از پس امروز بود فردایی

دراز کشیده ام روی تخت، کتاب می خوانم،دستم  می رود روی گردنم ، لخت است .خالی است. دستم غریبی می کند با گردن برهنه ،قلبم هری می ریزد پایین ،قبل از مغزم می فهمد خالی بودنش  از نبودن گردن بند و آویزم است ،ذهنم سریع بر می گردد؛ حمام بوده ام ،بازشان کرده ام ،نگرانی ندارد، پا می شوم می روم می بندمش. دوباره دراز می کشم.دست با گردن بند بازی می کند قلبم آرام است ،چشم از خواندن خسته است ،غش می رود..

18.11.88

 

نشسته ام پای لپ تاپ ، گرسنه ام ،سیگار می کشم ،می خواهم بنویسم ،اختیار انگشتانم را ندارم!

چشمم می افتم به گردن بند ،روی دیوان حافظ است،حمام بوده ام ،بازش کرده ام ،از روی حافظ برش می دارم ،می اندازمش روی میز،سیگار می کشم.قلبم آرام نیست،چشمان را می بندم،سرم گیج می رود..

درست می شود همه چیز،درست می شود؟درست می شود..

درست می شود؟

درست می شود..

درست می شود؟

درست می شود...

درست می شود؟

 

اختیار انگشانم بر می گردد،شروع می کنم نوشتن،گردن بند را نمی بندم،همه چیز درست می شود؟

درست می شود..

درست می شود؟

27.1188

بخش :توفیر اجازه ی شاه و شاقلی!

خیلی جالب است که آدم یک تصمیمی بگیرد بعد از گفتن آن به دوست های نزدیکش بترسد!

دوست است،بابای آدم که نیست! به او هم  اگر نتوانستی حرفت را بزنی باید سر بگذاری به بیابان ،بیابانش هم حتی المقدور یک جای دوری باشد از آن رفیق مورد نظر!


به قول عمران عزیز حالا حکایت من است ،یک تصمیم بزرگی گرفته ام ،کار سختی هم بود ،سخت ترین قسمتش ،یعنی از خود کار سخت تر هم این بود که نمی شد لام تا کام به هیچ کدام از دوستان گفت چون ولا شک فیه رضایت نمی دادند ،دیشب گفتم به یک کدامشان یک تلنگر بزنم در این باب ،دیدم خیر! امان  نمی دهدبنده نزدیک باب شوم !تو رفتن پیشکش! به علی چهار پنج ساعتی پکر بودم و حالم از دنیا هرچه در آن است گرفته بود،رفیق بودن سخت است ،سخت باید پایید جوانبش را ،حالا مگر من صد سال دیگر هم یادم می رود که می خواسته ام با کسی راجع به قلب دردم حرف بزنم او راهم نداده است؟


باید به رفقا جوری رساند که عشق اگر آن شد و به آن جا رسید کارش که آدم ها نشستند دسته جمعی در موردش تصمیم گرفتند دیگر عشق نیست ،چیز مضحکی است که نامی جدید بر ان باید اندیشید،چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی....


باید جوری به رفقا رساند که :

شما مست نگشتید و ار آن باده نخوردید                     چه دانید چه دانید که ما در چه هواییم!


بخش لذت دو عالم!


فکر کن در بغل یک نفر خوابیده باشی ،بعد وقتی داری چشم هایش را دوره می کنی یاد چیزی بیفتی و با خودت بگویی الآن بگویم مزه ندارد،بگذار برود بعدا برایش اس ام اس می زنم!


لذت دو عالم هست در آن لحظه ای که خودت را در حال این فکر دستگیر می کنی!

dont ask

من هم یکی از آن ها بودم

در واقع اولینشان من بودم!

حالا انگار دیگر آخریشان هم نیستم.....

به آنان که با قلم تباهی درد را به چشم جهانیان پدیدار می کنند

حسب قرار گذاشته شده داشتم برای پیاده روی روزانه می رفتم، در مسیر مثل همیشه از جلوی درگاهی دانشگاه صنعتی رد  می شدم که مجبور شدم سرم را خم کنم که نگیرد به پرچم های مثلثی که قطاری و ریسه ای از نرده های در دانشگاه وصلشان کرده بودند به درخت های جلویش ...


دبستانی که بودم شاگرد مدرسه ای بودم که غیر دبستان،راهنمایی هم داشت و نامردی هم نکرده بودند از هر مقطعی هم کم کم 5 تایی کلاس ،دیگر گفتن ندارد که احتمالا شیرین نصف جمعیت منطقه را تشکیل می دادیم و همه ی دختر بچه های محل ،شاگرد همان مدرسه بودند!یعنی هنوز هم که هنوز است ،من آن طرف ها که می روم قیافه ی دختر ها آشناست!


آن سال ها احتمالا تنها موقعی بود که دهه فجر که می آمد شور حسینی مار فرا می گرفت و احساس مالکیت و غرور از سر و کله امان می ریخت ،هنوز کوچک بودیم ،نمی دانستیم فرق هست بین آن هایی که انقلاب کردند و بعد انفلاب آن ها را کرد و آن هایی که همان انقلاب را مثل عروس تازه سالی بردند به خانه..

صبح ها سر صف ،فراخوان الله اکبر که می دادند همین جو و فازی که تعریفشان را کردم بر ما عارض می شد و وادارمان می کرد که مشت هایی از همه محکم تر در هوا بکوبیم و جوری فریاد بکشیم که ما را عضو هیچ گروه سرودی نکنند!

دل توی دلم نبود که زنگ تفریح بیاید و از بلندگوی مدرسه برای ما و مردم چند محل آن ور تر یکی از این سرود های انقلابی را پخش کنند که ما دیگر سر از پای خودمان را تشخیص ندهیم!این سرود ها البته به حق چیز دیگری هستند از زیبایی و خاطره و شور انگیزی و هنوز هم مو بر تن من راست می کند شنیدنشان..


خوراکمان اما تزیین کلاس و درست کردن روزنامه دیواری بود!یک سال یادم هست که یک چیزی چاپ کرده بود خود آموزش و پرورش با یک فرمت خاص که جای همه چیزش معلوم بود و ما باید پرش می کردیم ،جای مقاله داشت و جای خاطره و جای شیرین زبانی و...یک جدول که خدا وکیلی سخت بود طرحش!

ما هم که انگار از همان وقت ها اسیر این کارها ،کلی فکر هایمان را تکاندیم ،دیدیم پولتیک یا کلک مرغابی بهشان بزنیم بهتر است از این که جدولمان فقط ستون افقی داشته باشد؛ برداشتیم تن جدول توشتیم 22 بهمن مبارک!سوال موالی هم برایش طرح نکردیم!


خلاصه این ها و خیلی چیزهای دیگر یادمان آمد از زیر آن ریسه ی پرچمی که رد شدیم..


حالا هم  شعر این سرود بی مانند "بهاران خجسته باد"،سروده ی کرامت. د  ،هم رزم اعدام شده ی خسرو.گ (که الحمدلله او را هم به علت یادی که از مولا حسین در دفاعیتش کرده بود کردند جز ابواب جمعی خودشان!) و یا به قولی عنوان «سرود بهار» در سوگ «پاتريس لومومبا» و خطاب به همسر او، از دكتر «عبدالله بهزادي» تقدیم به خویشان ،به دوستان به یاران آشنا،به مردان تیز چنگ که پیکار می کنند و به فرداهای آزاد و بیست و دو بهمنی دیگر..

آخر چرا؟!

دقیق یادم نیست ؛هنوز مدرسه نمی رفتم یا اگر می رفتم همان سال های  دردناک اولش بودم که یکی از دوستان خانوادگیمان که سالی  دو سه بار از یک جای خارجی سرد!سر و کله اش پیدا می شد   مرابا خودش برد خانه ی دور یکی از فامیل هایش.این دوست ما نه خودش بچه ای همراهش داشت(یک جوری گفتم انگار بچه مثلا فندک است!) نه در خانه ای که می رفتیم کودکی همی یافت می شد!

 پس دلیل این که او تصمیم گرفت من را با خودش ببرد را واقعا نمی دانم! اما دلیل این که من با او رفتم این بود که او را خیلی دوست داشتم!این خاله ی مهربان هر وقت می آمد یک چمدان سوغاتی همراه داشت که همان بدو ورود یا دیگر خیلی دیر، فردا صبحش بازش می کرد و  مثل یک جادوگر مهربان هر چند لحظه یک چیز رنگی عجیب در می آورد! خوب ما کودک بودیم ،خیلی برایمان مطرح نبود که  یک کیف استوانه ای قرمز با خال های سفید را کجا می توانیم دستمان بگیریم یا با چی ستش کنیم! همه جا دستش می گرفتیم و با همه چیمان ست بود!

بعد یک قسمت جالب تر هم داشت این پیش ما بودنش و آن هم این بود که این خاله ی مورد نظر تا روز آخری که پیش ما بود باز هم ممکن بود یک دفعه از یک جایش یک چیزی در بیاورد و باز ما را شوق زده کند،مثلا؛ بیا عزیزم این تی شرت را هم  الآن فکر کردم دیدم کی بپوشد بهتر از تو؟ و من از خوشحالی یادم می رفت مشق هایم را بنویسم!


حالا این ها همه فرع ماجرا هم نبود !

فرع قضیه این بود که این فامیلی که من را برداشتند بردند خانه اش یک دختر عمویی بود با یک اختلاف سنی زیاد، حدودا هم سن و سال پسر بزرگ خاله ،که وقتی کودک بوده اند هر دویشان، خاله به شوخی به دختر می گفته است:صد تومن بهت بدم عروس من می شی؟؟ و آن دخترک هم حتما به استناد حرف :آن موقع ها صد تومان خیلی پول بود!! می گفته است که بله ،اگر صد تومان برسد عروس او خواهد شد!

این شده بود پایه ی یک شوخی کلامی که خاله به آن دختر بچه ی آن روزها و خانم خانه ی فعلی بگوید عروس صد تومانی!

حالا این ها همه را گفتم که برسم به این که خاله دختر عمویش را که بغل کرد بهش گفت :عروس صد تومنی من!!!!! و او هم جواب داد که: دیگر الآن گران تر شده ام!

اصل قضیه این بود که من همان لحظه و بار ها و بارها  بعدش با خودم فکر کرده ام این جواب آیا چیزی نبوده که خیلی وقت پیش در جواب این شوخی گفته شده باشد؟ یعنی به نظرم رسید این جواب باید یا هر بار بعد سال های کودکی دختر کوچولو در جواب عروس صد تومنی خوانده شدن گفته شده باشد و حالت یک جواب سنتی را پیدا کرده باشد، یا این ها  این همه سال اصلا همدیگر را ندیده باشند و این حرف الآن برای اولین بار گفته شود با این که اگر همدیگر را می دیده اند و خاله بهش می گفته عروس صد تومنی و او یک همچین جوابی به نظرش نمی آمده برای گفتن و این بار اولیست که می گویدش ،دیگر باید از نظر طنازی و حاضر جوابی چقدرررررر آدم بی استعدادی بوده باشد!

همه این ها را گفتم که بگویم بعضی حرف ها و شوخی ها دیگر واقعا خیلی دم دستی و نخ نما هسنتد و حتی اگر خودتان آن ها را به کسی نگفته باشید یا کسی را ندیده باشید که این ها را به یکی می گوید باید حداقل حدس بزنید شوخی چرتی است و ارواح عمه هایتان به کارش نبرید!!

یکی از بی مزه ترین و راستش را بگویم برای من از فرط بی نمکی درد ناک ترین این شوخی ها اشاره به تشابه کلمات انتر و انترن است ،چیزی که انگار مردم می میرند اگر نگویندش!

من واقعا نمی دانم قیافه ام چه شکلی  می شود این حرف چرند را که می شنوم اما حدس می زنم بی شباهت به قیافه ی راس نباشد وقتی عمه ی پیرش هر بار او را از ناحیه ی لب می بوسید!

بخش  حالا هر گورستونی که بود!

من یک عادتی داشته ام و دارم که وسط جزوهایی که سالی به 12 ماه چی می شد تصمیم می گرفتم بنویسم یا وسط یادداشت هایی که وسط درس خواندن مثلا به عنوان خلاصه برمی دارم ؛چیز میز می نویسم ،خوب این کار باعث می شد آن سر کلاس جزوه نویسی  آن روز از بیخ تعطیل شود و آن درس خواندن حداقل برای لحظاتی برود برای خودش!تازه این مال وقت هایی ست که آن نوشته کوتاه بیاید و خر مرا نچسبد و گیر ندهد که بیا مرا تبدیل کن به یک نوشته ی شسته رفته  و تایپ شده ،آماده برای پست شدن روی بلاگ یا تمیز و پاک نویس شده برای تحویل به آقای مدیر مسؤول البته آن وقت ها که مجله ای و مدیر مسؤولی داشتیم.


یعنی قضیه یک جوری است که یکی از تفریحاتم شده این که  بگردم لابه لای دفتر ها و جزوه و برگه مرگه هایم ،ببینم موقعی که استاد داشته فلان چیز را می گفته سر کلاس، من به چی فکر می کرده ام! یا مثلا بنشینم حساب کنم وقتی فلان ترم وقت  فلان درس  من بر اساس جفنگیاتی که می نوشته ام چه وضع روحی داشته ام!


این دفعه با  خودمان گفتیم بیا یک قراری بگذاریم شما وقت درس خواندن ،نه اینکه ننویس ،بنویس،وسط درس ها ننویس.

مثلا همین دفتری را که برداشته ای برای خلاصه برداری بیا از این ور همین یادداشت های درسی را بنویس و خانمی کن از آن سرش باقی چیزهارا ،که می دانم مرده ی این جور چیزهایی!(یا به قول یک سری ها:میری آ جور.......!)

همین کار را هم کردیم و با این که خیلی راه داشت هم دفترش و هم وسط این کلمات تلخ و پر درد شعر نوشتن ما ننوشتیم آن وسط ها و ماندیم سر قرارمان.

حالا دیشب نصفه شبی یک چیزی آن سر دفتر سیاه کرده بودم ،رفتم آوردمش پای کامپیوتر که به جای  قلمی کردن ،کاری که پیشتر ها می کردند با نوشته هایشان ما این را دگمه ای یا مثلا وردی اش!کنیم دیدم به! ترک عادت کار دستم داده ،وسط مطالب عاشقانه  و سیاسی درگیری ها فکری و شعر و غزل با روان نویس رنگی ،پشت یک ستاره ی گنده

نکته ی علمی آورده ام که؛ آرتریت لوپوس اروزیو نیست!


دو تا خط پررنگ هم زیرش کشیده ام که یعنی حواست را جمع کن، مهم است !


بخش  بیچاره ما! یا یک تکه دیالوگ از حاجی واشنگتن

 

فكر و ذكرمان شد كسب آبرو، چه آبرويي؟!

مملكت رو تعطيل كنيد، داراليتام داير كنيد درست تره

مردم نان شب ندارند، شراب از فرانسه مي آيد، قحطي است، دوا نيست، مرض بيداد مي كند، نفوس حق النفس مي دهند

باران رحمت از دولتي سر قبله عالم است

و سيل و زلزله از معصيت مردم!!

ميرغضب بيشتر داريم تا سلماني، سر بريدن از ختنه سهل تر

ريخت مردم از آدميزاد برگشته، سالك بر پيشاني همه مهر نكبت زده

چشم ها خمار از تراخم است، چهره ها تكيده از ترياك

خلق خدا به چه روزي افتاده اند از تدبير ما

دلال، فاحشه، لوطي، لله، قاپ باز، كف زن، رمال، معركه گير

گدايي كه خودش شغلي است!!


دیدن انتظامی عزیز در نقش حسين قلي خان صدر السلطنه نگون بخت اولين سفير ايران در ديار آمريك، در حال سلاخي كردن لاشه گوسفند که این جملات را می گوید البته چیز دیگریست...

3 4 روزی است این تکه فیلم را دیده ام ،شده ام درگیر 2 تا چیز ،یکی اینکه چی بود این علی حاتمی! دویم اینکه این مملکت بیچاره حال و روزش همیشه همین بوده است ،بعد خوبیش این است که آدم خوشحالی هستم که همیشه فکر می کند زمان نامردمی ها طی شد و بهار دلخوشی ها در راهست..

خلاصه که در حال همچین آرزو هایی هستم!

الهامات

خوب من وقتی این را خواندم بار اولم نبود که از این رفیقم این حرف و در واقع دغدغه اش را می شنیدم ،در نتیجه راستش خیلی درگیرش نشدم ،اما یکی از کامنت هایی که برایش گذاشته بودند باعث شد فکری شوم....


شاید من در چهل و پنج سالگی راضی باشم از اینکه در شغلم موفق باشم و یک نصفه روز کار کردن کافیم باشد و سر ظهر که دارم از سر کار بر می گردم با ماشین ردیفم  بروم سر راه بچه ام را هم از مدرسه بردارم (این یک کار را کاش هیچوقت نکنم ،لذت پیاده از مدرسه برگشتن را نگیرم از بچه ام!)و خانه که می رسم همه چیز مرتب باشد و غذا را هم  کارگرمان فاطی (یا مثلا هر اسم دیگری) حاضر کرده باشد و..... شاید این برای چهل و پنج سالگی اصولا وضع ایده آلی باشد...الآن نمی ترسم از یک چنین روزی ،از چنین منظره ای..


اما!اما می ترسم!می ترسم  از  آن من میان سال که بپرسد چرا وقتی 30 سالت بود هیچ غلطی نکردی؟از این که در آن سن حسرت گذشته ای را بخورم که از دست داده ام و صرف آن کاری نکردم که هیجان و رویای این روز ها یم است،حتی پیشتر ار این ها،وقتی داشتم بین ماندن در شهر خودم و خواندن رشته ای دیگر و ترک آن شهر و خواندن این رشته انتخاب می کردم ..


از دیگرانم خیلی باکی نیست!می ترسم از این ملامت شدن!هیچکس قد من با خودم بی رحم نیست!




دو زیر بنننو!*

سرم توی بغلش است ،جایی را نمی بینم ،حرفی نمی زنیم ،جز صدای تلویزیون صدایی نیست و برای صدمین بار دارم فکر می کنم شاید این یکی از معدود آدمایی ست  که می شود  کنارش بود و برای پر کردن سکوت هیچ دست و پا نزد...

یک لحظه بعد دارم با خودم فکر می کنم که او در چه فکری ست؟ که یک دفعه صدایش در می آید: اوه اوه!

سرم را بالا می کنم:دارد فوتبال نگاه می کند!


آن واحد ،ریسه می روم!


*=عطف به قسمتی از دیالوگ های شهر قصه که در آن روباه ملا سعی دارد توجه سوسک سیاه دلبر را به درسش و فی الواقع به خودش جلب کند!

نتیجه گیری منطقی

این گوشه نشینی شبانه روزی حتی با وجود یک برنامه مدون پیاده روی هر شبی ،هر چی که هست به من یکی اصلا نمی سازد!

از مجموعه ی از پنجره ها

از پنجره که نگاه می کنم از کوچه روبرویی آن طرف خیابان ، از یکی از این خانه باغی ها یک عده آدم در حالی که 6- 7 نفرشان چیزی را روی دوش حمل می کنند این طرفی روانه می شوند. یکی از مردهایشان خیابان را می گیرد که حاملان و همراهانشان رد شوند ونوبت به زن های چادر به سر سیاه پوش  که می رسد بدون اینکه عجیب به نظر برسد ول می کند میرود و زن ها خودشان دانه دانه راهشان را می گیرند و می آیند.

 

مردها همه مسن هستند و یا اگر نیستند هم جوان هایی اند  که در جوانی هم خودشان را شبیه پیری هایشان نگه می دارند.یکی شان با صدای بلند و واضح سرود لا اله الا الاه را رهبری می کند ،با قیافه و اعتماد به نفسی که فکر می کنی چند بار تا به حال این کار را کرده است؟

 

یک پسر نوجوان کمی دورتر از دسته اشان با سینی خرما و نان حرکت می کند. به وسط کوچه که می رسند آن چیز را می گذارند زمین.دسته ی زن ها هم بهشان می رسد.هیچ کس در حال توسر زدن و  صورت خراشیدن نیست ،برای خودم نتیجه می گیرم که پس مرحوم هر کسی که بوده جوان نبوده ،شدت عزاداری هیچ زن یا مردی هم با بقیه فرق خاصی ندارد ،باز با خودم می گویم حتما زن یا شوهری هم نداشته .

یک وانت پیکان جلویشان نه چندان کنار خیابان پارک می کند ،چند قدمی همراهشان می شود وهم صدایشان می گوید:به حرمت و کرم لا اله الا الاه..

 

کارگری که دارد نرده های دانشگاه را رنگ می کند دست از کار می کشد و نگاه به جمع مرده بران زیر لب زمزمه می کند،من هم که نه فاتحه خواندن را درست حسابی  بلدم، نه اعتقادی به آن دارم ،تا از جلوی خانه امان رد شوند با نگاه دنبالشان می کنم و به احترام مرگ دلم می گیرد.

جمعیت می گذرد.مرد وانتی سوار ماشینش می شود و می رود.کارگر دوباره مشغول رنگ زدن می شود.

من می مانم کنار پنجره.



15.11.88




در باب آغاز

این وبلاگ را شروع کردم به دو سه دلیل که اصلی ترینش این است که در یکی دو روز کمتر از یک ماه دیگر یک امتحان دارم که به خاطرش همه ی این مدت را تعطیل و تنهایی خانه نشین هستم و فکر می کنم حداقل برای من تجربه ی خاصی است و دوست دارم یک جایی ثبتش کنم.

یک دلیل هم این که در حال حاضر، غیر از به هوای این امتحان ،در زندگی خصوصیم هم در حال گذراندن دوره خاصی هستم که دوست دارم آزادانه ،بی فکر این که :آخ این می خواند ،آخ آن می خواند! از آن بنویسم!

این یک دلیل دیگر هم هست که  احتمالا بشود دلیل اینکه "این فعلا  برای یک ماه" بیشتر از یک ماه طول بکشد .