dont ask
وقتی نمی دانی چه چیزی انتظارت را می کشد،بلاتکلیفی،یک جور زجر می کشی اما لابه لایش امید هم داری که شاید اتفاق خوبی در حال وقوع باشد،اگر چه در آدم هایی شبیه من احتمالا میزان ناراحتی و اعتقاد به این که اتفاق بدی در پیش است،بیشتر است و آن چیز دیگر،در مقابل، امید نیست،امیدکی است،کورسویی است که از چراغ موشی بلند می شود به جای این که خورشید باشد مثلا.اما باز هر کار کنی باز هم هست و یک جورهایی زنده نگهت می دارد.اما وقتی اتفاقی را یک بار تجربه کرده ای یا علی الاصول می دانی که چیزی که در پیش می آید اگر چه تجربه اش نکردی،دردناک است و هیچ جنبه ی درخشانی در آن نیست آن وقت است که زمان می شود طناب دار ،هر لحظه تنگ تر بر گردنت که نه می کشد و نه می افتد و هر نفسی که می کشی انگار آهن تفتیده قورت می دهی و بر می گردانی.انگار شیشه ی خرد شده را بجوی و قرقره کنی.انگار پایت را بگذاری روی ذغال قرمز و راه بروی،هی بروی،هی بیایی.فرخنده بود یا یکی دیگر از این خانواده ی سخت داغ دیده ی اسدیان،همسر دکتر هوشنگ ا. که توی کتاب خاطراتش نوشته بود وقتی می دانستیم قرار است بیایند ببرندمان شکنجه ،آن روز از صبح همین طور خود به خود تبدیل به رنج دایم می شد تا وقت آمدنشان بیاید.می شد که بگویند روز شکنجه است یا روز بازجوییتان است اول صبح بهمان و تا شب نیایند و خبری ازشان نشود.می گفت که فهمیده بودیم این خبر دادن برای این ها خودش روشی است که گند بزنند توی روحیه ی ما.این ها هم لر،مگر به این سادگی می شد شادیشان را خاموش کرد؟می گفت همان روز ها یاد گرفتم که زندگی فکرش از خودش سخت تر است،دیگر فرقی به حالم نمی کرد بگویند یا نگویند،من تخمم نمی گرفتم،اگر بود می رفتیم بازجویی می شدیم می آمدیم،اگر هم نه که هیچی.درد و زجرش را همان موقع می کشیدم،نه از قبل،نه از صبح.
من اما خوب آن چنان آدم بزرگی نیستم-که اگر بودم بازیچه ی دست حیوانات بیماری که تا به حال شدم نمی شدم- آدم کوچکی هستم با روحی کوچک که از قضای روزگار در دو سه سال گذشته هر آن چه که از خصوصیات خوب داشته ،خرج کرده و حالا مانده با جیبی خالی.اعتماد داشتم،دادم رفت،قدرت بخشش داشتم،دادم رفت،جسارت خطر کردن داشتم،آن را هم به همان روال.حتی عشق،توانایی دوست داشتن،باور می کنید یک سال است کسی رو از صمیم قلب دوست نداشته ام؟آدم جدید منظورم است،هر که هست و نیست از همان قبل یک سال گذشته است.باید به آدم ها اعتماد کرد که دوستشان داشت و من هیچ،هیچ به هیچ چیز اعتماد ندارم.حرف جدی و شوخی برایم تفاوتی ندارد و امکان ندارد باور کنم که آدم ها به حرف هایشان معتقدند.همه چیز در کس شر بودن عمیقی دست و پا می زند و من؟در واقع نمی توانم کمکی کنم به خودم برای باور.خیلی ساده تر از پیش هم آدم ها را می بوسم می گذارم کنار،دیگر نه دوستی در چشمم ارزشی دارد نه محبت،نه احترام،خیلی به سادگی ،در سطوحی پایین تر از این حرف ها در این یک سال گذشته رو دست خورده ام و صدایم در نیامده است.بعد آدم ها نگاهم می کنند و می بینند که از فکر رفتن به طرح چشم هایم پر از اشک می شود و نمی فهمند چرا.نمی دانند که این اشک،مال هزار و یک حرف نزده است،طرحش را این ها می دانند،فکر می کنند مال طرح است،نمی فهمند دیگر توانایی دوست داشتن و اعتماد کردن به آدم های جدید ندارم و این یعنی تنهایی ابدی در جایی که همه تازه اند.نمی فهمند،گناهی هم ندارند، نمی دانند که در یک سال گذشته من سه بار در بدترین موقعیت ها،در قابل اطمینان ترین موقعیت ها-به خیال خام آن زمان خودم-مورد آزار و اذیت جنسی قرار گرفته ام.هیچ کس نفهمید چرا فردای آن روزی که شبش یک نفر یکی از دخترهای اینترن را آزار داده بود،من حالم اندازه ی خود او بد بود و چرا و چطور هر آدمی که آن اتفاق را مسخره کرد برایم به معنای واقعی کلمه تمام شد.
دوست دارم یک روز از خواب بلند شوم و تمام این چیزها به نظرم یک خاطره ی دور بیایند،آن هم نه خاطره ی دوری که از لحظات جاری واقعی تر باشد،خاطره ی دوری که دیگر آزار ندهد،روح نخراشد،اصلا آدم دیگه آن را توی زندگیش موثر نداند.ولی مگر می شود؟هر روز صبح بلند می شوم با پیغام نماینده ی کلاس که آدم را یاد جشن فارغ التحصیلی می اندازد،که برای من ،با آن اتفاقات منجر به "پیاده آمده بودم،پیاده خواهم رفت"بیشتر مراسم ختم است،بعد فکر می کنید که چی؟من احترامی قائلم برای آن هایی که به هر قیمتی می خواستند اگر پیاده آمده بودند سواره برگردند خراسان؟خیر.این طور نیست،یا مثلا با صدای اعضای خانواده که هی می پرسند زنگ بزن بپرس پرونده ات چه شد،خوب چه شد.رفت به جهنم که بعد من بروم درش طرح بگذرانم.دیگر غول غولک بازی برای سن های شما مسخره است و این ننه من غریبم ها برای بنده.اما خیلی وقت بود که ننوشته بودم و داشتم می مردم از هجوم حرف.