بخش مرد پری..

به سربازان

وقتی به شهر ها باز گشتند بگویید


حیف که خون هزاران گنجشک بر دستانشان خشکیده است....

بخش طبییم رو می خوام

ساعت 1 شب است
بابل
بیمارستان شهید مظلوم دکتر بهشتی
اوضاع آرام است و من و شهاب کم کم داریم به طلسم "بد کشیک" بودنمان شک می کنیم

اما نه!می آیند ،یک دفعه یک لشگر آدم با هم می آیند
همه مست و پاتیل

یکیشان لت و پار ست،درب و داغون توی بغلشان
مستقیم می رود سی پی آر
رگ می گیریم
نبض می گیریم
قلب گوش می کنیم
ریه گوش می کنیم

همه فعلا سر جایش است به جز مغزی که احتمالا رفته برای خودش و صورت که پر از خون و کبودیست
جوان است
20 ساله
پیاده بوده،ماشین زده بهش
خودم را به در و دیوار می زنم برای مریضی که می دانم از همان سی پی آر، می رود..
همراه مریض می آید کنارم،آهسته طوری که کس دیگری نشنود و چیزی باشد بین خودم و خودش می گوید:مواد هم مصرف کرده بود آرام می گویم باشد..
و همراه خیالش راحت می شود که همه چیز را گفته..
دو تا مریض دیگر می آیند
هر دو چاقو خورده
وسط اتاق عمل دست های هم را می گیرند از بین دو تخت و برای هم غصه می خورند،مستند.
اورژانس پر آدم است،همه جوان،همه هم تیپ
تصمیم می گیرم مریض سی پی آر را ببرم سی تی اسکن
من و 4تا همراه واکسیژن و تخت و خدمه و مریض
یکیشان می پرسد چطور است حالش؟می گویم هیچ خوب نیست.آرام می گویم،تو زدی بهش؟می گوید نه،من دوستشم،بچه محلمان است،امشب با هم عروسی بودیم،خودش هم 20روز دیگر عروسیش بود،دعوا شد خواست بیاید آن ور خیابان،ماشین زد بهش.
وسط راه می بینم یکی از همراه ها همان است که برای آن چاقو خورده ها پرونده آورده بود،می گویم تو اینجا چه کار می کنی؟می گوید همه با هم بودیم..
بر که می گردیم باز مریض جدید می آید،یک نفر با دستبند وصل به یک سرباز ،دو سرباز دیگر هم دنبالشان،لباس سرباز ها را می شناسم،مال زندان است،زندانی "خود زنی" کرده،رگ دست و جلوی پیشانی..می شود مریض شهاب،10 دقیقه بعد می آید می گوید "زندانیه لباش به هم دوخته اس!!بیا ببین!فک کنم از کهریزکی جایی آوردنش!"
بهش می گویم نه،احتمالا در اعتصاب غذا بوده،خودش دوخته،باور نمی کند،می رود می پرسد،بر می گردد با تعجب می گوید:تو این چیزها را ازکجا می دونی؟!
و نمی داند که من این چیز هارا از کجا می دانم!
یک مریض روی تخت دیگری افتاده ،لباسش خونی است می روم سراغش،می پرسم تو هم دعوا کردی؟؟و هم زمان بوی الکلی که ازش متساعد می شود را به بینی می کشم و نفسم می برد.
اطرافیانش می گویند نه،این آمد مریض را دید بی حال شد،چشم هایش را باز نمی کند،می گویم خوب مریض داخلی هاست و اینترنشان را صدا می زنم.
می روم ،بر می گردم باز بالا سر همین مریض صدایم می کنند،این بار خودش است:
خانوم دکتر مریضم
می دانم،گفتم بیایند بالای سرت،مریض من نیستی

با مست ترین لحن ممکن می گوید:خوب باشم!تو دکترم باش،تو خوبی،بیا با هم دوست شیم اصن....
برای اولین بار از وقتی لشگرشان آمده لبخند می زنم
چند وقت است مست نکرده ام؟