بخش تو با دلتنگیای من،تو با این جاده هم دستی..(1)
نه که فکر کنید رانندگی می کنم و یک سره می آیم یعنی برمی گردم شمال بی اینکه بفهمم چقدر طول کشیده و چجوری رسیده ام ها،نه مثل آدم هایی که دارند می روند مسافرت-آن هایی که سرشان می شود نصف سفر به جاده اش است و تمام مدت چشمشان دنبال رسیدن نیست-من حواسم هست به جاده ای که صد بار رفته ام و آمده امش.
متاسفم اگر به نظرتان می آید چیزهایی را که می خوانید باید راننده کامیونی،تاکسی خطی چیزی نوشته باشد اما من عاشق جاده هستم.بروید نظرتان را درست کنید.
می دانم کجایش چاله دست انداز دارد،باید بکشم کنار،می دانم کجا می شود سبقت گرفت و کجا خط ممتد است،می دانم خطی ها کجا وایمیستند برای ناهار،می دانم پلیس ها کجا قایم می شوند،کجا چند تا تونل پشت هم است،کجا احتمال عبور گاو از وسط جاده زیادست ،کجا ممکن است یکی از روبرو خیلی جدی مشغول رانندگی در لین شما باشد،می دانم کجا جاده شانه ندارد..
بعد می بینم که اا!اینجا خیلی داغون بود،این سری دارند آسفالتش می کنند،آن جا خیلی جاده باریک بود،دارند پهنش می کنند و به این هوا درخت های اطراف را زده اند -که خدایی که ندارمش لعنتشان کند که زورشان به این بی زبان ها می رسد- و کارگران مشغول کارند.آن ور دارند دوباره خط های سفید وسط را رنگ کاری می کنند،چراغ عوض می کنند،تابلو می زنند(چه خبر است راستی؟دولت خدمتگذاراز پل درآورده کرده توی جاده؟)
می بینم که یک دفعه همه جا سبز شده و توی دشت ها گل خارهای بنفش درآمده و آدم دلش می خواهد بیرون را نگاه کند بیشتر ،تا روبرو را. می بینم که توی گله ها بره های چس مثقالی اضافه شده اند و می بینم که یک جاهایی انقدر درخت های این بغل ها برگ و شاخشان بلند شده که احساس می کنی توی تونلی و قربان صدقه اشان می روم.
می بینم که ابرها آن بالاها و آن روبرو ها تپلی و قنبلی و لول لول دور هم جمع شده اند ،اسرار آمیز و شگفتی آور انگار که سرزمین دیگری باشند،ما اینجا روی زمین یک زندگی داشته باشیم و یک سری موجود دیگر در حال زندگی در ابرها باشند.یک جور قلعه اسرار آمیزانه ای..
حواسم هست که بعضی راننده کامیون ها که مثل آدمیزاد رانندگی می کنند پشتشان که بیفتی می کشند کنار و از روبرو اگر ماشین نیاید با دست اشاره می کنند که بیا رد شو برو و حواسم هست که برای این ها یک بوق کوتاه بزنم یعنی دستت درد نکند که راه دادی و عن نکردی و لذت نبردی از این که ماشین های کوچولو پوچول با راننده های نیم وجبیشان که حتی بعضی هاشان دختر هستند و تنها،گیر افتاده اند پشتت و مجبورند با سرعت چس متر بر ساعت تو حرکت کنند.
آیا همه ی این مفاهیم با همان بوق ساده منتقل می شوند؟حدس می زنم که بله و نشوند هم مهم نیست،منظور من این بوده است.
حواسم هست که بعضی ها برمی گردند نگاه می کنند من را که تنهایی دارم می روم در جاده و گاهی سیگاری هم دستم است و گاهی دارم به حرف های دیشب بچه ها فکر می کنم و لبخند می زنم و حتی غش غش می خندم بعضا و فکر می کنم هنوز چتم؟می شود آیا؟
جاده بی چای و قهوه فوری و بیسکوییت هم که اصولا نمی شود پس یاد آن ها هم هستم ویاد دستشویی رفتن اما دیر می افتم معولا و گاهی در خانه را باز می کنم در حال پارگی مثانه .
از همه چیز مهم تر اما تو جاده و وقت رانندگی موسیقی است،موسیقی خوب سوار تم جاده می شود ومجلس را دست می گیرد و بعد یکی انگار می زند روی شانه ات که سیگاری بگیران،سیگاری بگیران،که این آهنگ و این جاده بی سیگار نمی شود و تو حرفی نداری برای گفتن،چون راست می گوید آن دستی که بر شانه زده و می گویی چشم!سیگار می گیرانی.
حواسم هست که یک جورهایی خوشبختم که این جاده را این همه بار می روم و می آیم و می بینم و دوست دارم،چون می شده که مثلا این جاده را این همه بار بروم و بیایم و دوست نداشته باشم یا دوست داشته باشم و نتوانم بروم و بیایم و ببینمش،اتفاقی که خیلی به سادگی چند وقت دیگر خواهد افتاد..پس حواسم هست،به این هم حواسم هست که من زود دلبسته می شوم،به آدم به منظره به درخت به خانه به فضا به جاده به پنجره..
و فکر می کنم این همه دلبستگی بد است.
بد است؟خوب است؟
خلاصه که فکر نکنید فقط می روم و می آیم
اداره نیست،جاده است و من حواسم هست..
(این نوشته نباید اینجا و این جوری تمام شود اما دستم به نوشتن یک آخر مناسب نمی رود پس می رویم سراغ اسم و یک کاری می کنیم که یعنی ته نوشته هنوز باز است و حالا یک روزی تمام خواهد شد..)