بخش :توفیر اجازه ی شاه و شاقلی!
دوست است،بابای آدم که نیست! به او هم اگر نتوانستی حرفت را بزنی باید سر بگذاری به بیابان ،بیابانش هم حتی المقدور یک جای دوری باشد از آن رفیق مورد نظر!
به قول عمران عزیز حالا حکایت من است ،یک تصمیم بزرگی گرفته ام ،کار سختی هم بود ،سخت ترین قسمتش ،یعنی از خود کار سخت تر هم این بود که نمی شد لام تا کام به هیچ کدام از دوستان گفت چون ولا شک فیه رضایت نمی دادند ،دیشب گفتم به یک کدامشان یک تلنگر بزنم در این باب ،دیدم خیر! امان نمی دهدبنده نزدیک باب شوم !تو رفتن پیشکش! به علی چهار پنج ساعتی پکر بودم و حالم از دنیا هرچه در آن است گرفته بود،رفیق بودن سخت است ،سخت باید پایید جوانبش را ،حالا مگر من صد سال دیگر هم یادم می رود که می خواسته ام با کسی راجع به قلب دردم حرف بزنم او راهم نداده است؟
باید به رفقا جوری رساند که عشق اگر آن شد و به آن جا رسید کارش که آدم ها نشستند دسته جمعی در موردش تصمیم گرفتند دیگر عشق نیست ،چیز مضحکی است که نامی جدید بر ان باید اندیشید،چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی....
باید جوری به رفقا رساند که :
شما مست نگشتید و ار آن باده نخوردید چه دانید چه دانید که ما در چه هواییم!