دراز کشیده ام روی تخت، کتاب می خوانم،دستم  می رود روی گردنم ، لخت است .خالی است. دستم غریبی می کند با گردن برهنه ،قلبم هری می ریزد پایین ،قبل از مغزم می فهمد خالی بودنش  از نبودن گردن بند و آویزم است ،ذهنم سریع بر می گردد؛ حمام بوده ام ،بازشان کرده ام ،نگرانی ندارد، پا می شوم می روم می بندمش. دوباره دراز می کشم.دست با گردن بند بازی می کند قلبم آرام است ،چشم از خواندن خسته است ،غش می رود..

18.11.88

 

نشسته ام پای لپ تاپ ، گرسنه ام ،سیگار می کشم ،می خواهم بنویسم ،اختیار انگشتانم را ندارم!

چشمم می افتم به گردن بند ،روی دیوان حافظ است،حمام بوده ام ،بازش کرده ام ،از روی حافظ برش می دارم ،می اندازمش روی میز،سیگار می کشم.قلبم آرام نیست،چشمان را می بندم،سرم گیج می رود..

درست می شود همه چیز،درست می شود؟درست می شود..

درست می شود؟

درست می شود..

درست می شود؟

درست می شود...

درست می شود؟

 

اختیار انگشانم بر می گردد،شروع می کنم نوشتن،گردن بند را نمی بندم،همه چیز درست می شود؟

درست می شود..

درست می شود؟

27.1188