بخش نه دیگه این واسه ما دل نمی شه
دراز کشیده بودم و با عزمی راسخ می خواستم بخوابم ،قلبم باز دری وری می زد و خیالم این بود که عیب ندارد کمی بگذرد خودش خسته می شود ، دری وری نمی زند،مثل آدم می زند،پلنگ را محکم بغل کردم و ...چند لحظه بعد که چشمانم را باز کردم دستم شل شده بود و پلنگ بیشتر به من تکیه داده بود تا توی بغلم باشد.
اولش فکر کردم اشتباه می بینم ،خوب که نگاهش کردم دیدم نه واقعا دارد با هر تپش قلب من می لرزد،
فهمیدم این تو بمیری از آن تو بمیری هایی نیست که خودش بی قرص خوب شود و دلم برای خودم سوخت،خیلی زیاد.
کلی گشتم تا قرص ها را پیدا کردم ،یک ماهی بود از جلوی دست و چشم جمعشان کرده بودم..
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 16:4 توسط فرفری همیشگی
|