بخش آره بارون می اومد،خوب یادمه!
یک خاطره ی دور از تو هیچ وقت ترکم نکرده است
یک روز سرد خاکستری،در دانشکده ای خالی که نمی دانم بقیه ی دانشجویانش کجا بودند آن روز.
جلوی در دوم دانشکده،همانی که نزدیک آموزش و ریاست باز می شود،نه آنی که به راهروی زنان سیاه پوش و کلاس ها نزدیک است.
من طبق معمول لباسم کم بود و یک دست سیاه و خوب باز مثل همیشه سردم بود. باران ریز و گرد مانند بود،ما برایش اصطلاحی نداریم،مازنی ها بهش می گویند شله وارش.
یک لحظه بود همه چیز.من و تو همدگیر را نمی شناختیم و سلام علیک نداشتیم.از کنار هم رد شدیم. من با آن اخم معروفم که قبلا ها خیلی وقت ها روی صورتم بود،به خیال خودم وقتی تنها بودم با این قیافه می شد از تیکه شنیدن و متلک خوردن جلوگیری کرد.
تو هم با نگاهی که من هنوز هم معنایش را نمی دانم.نگاهم کردی،چیزی بود بین کنجکاوی و بی توقعی.حداقل با حساب آن وقت های من.تمام شد.از کنار هم رد شدیم و هیچ اتفاقی هم نیفتاد.
حالا بعد این همه وقت حس می کنم زندگیمان شده همین.از کنار هم رد شدن.با قیافه هایی که هیچ کدام مان معنیش ر ا نمی فهمیم.
امیدوارم روزی که می فهمیم ،چیزی از من باقی مانده باشد،از پس این همه انتظار و حفظ ظاهر کردن.