بخش روز هوای پاک
شما فکر می کنید که یک آدم باید احمق باشد که چون روز هوای پاک است ماشین نبرد سر کار؟حتی اگر آن روز امتحان داشته باشد؟
خوب پس بدانید که در این نوشته با یک همچین موجودی طرف هستید،موجود دیوانه ای که شب دیر می خوابد،صبح امتحان زودتر بیدار می شود،توی سرما از کنار اسب سپیدش رد می شود و گوش نمی دهد به صدایش که می گوید:هی خانوم کجا؟کجا؟ و لبخند می زند و سوت می زند و گوش نمی کند به صدایی که این بار از درون خودش می گوید:احمق!دیرت شده،حالا نمی خواه....خخخخخ!(این صدای خفه شدن آن صدای درونی ست،توسط دیوانه ای که تصمیم هایش تصمیمند!!)
می رود می ایستد منتظر تاکسی.هر دو ثانیه ساعتش را نگاه می کند چون احتمالا دیر راه افتاده و احتمالا بر اساس قوانین زمانی دیر هم خواهد رسید،سوار تاکسی می شود،دو و نیم قدم جلوتر نفر وسطی می خواهد پیاده شود،او پیاده می شود،نفر وسطی پیاده می شود ،دیوانه ی مورد بحث دوباره سوار می شود،همین حدود قدم دیگر یک آقایی با کت و شلوار نامرتب و کلاه بافتنی در حالی که یک پوشه دستش است می خواهد سوار شود،این بار دیوانه خودش پیاده می شود چون می داند اگر بین دو نفر بنشیند کله ی صبحی ،احتمال تمایلش به بالا آوردن زیاد می شود،الکی نیست،دیوانه همیشه که ماشین نداشته ،از 12 سالگی هم خیلی از رفت و آمد هایش را تنهایی انجام داده و خلاصه اخلاق خودش دستش هست.کمی جلوتر ترافیــــــــــــــــک شروع می شود و آقای بغل دستی شروع می کند به پرسیدن اینکه آیا هر روز این جا این جوریست؟که البته سوال دیوانه هم هست،چون روزهای دیگر از این مسیر نمی آید و خیلی زیاد دلش می خواهد گوشش را بگیرد و نشنود که راننده می گوید نه!امروز نمی دونم چرا اینجوری شده!
اوه،بله،درست است که او دیوانه است،اما دیوانه ی خوشجالی ست،پس کتابی از کیفش در می آورد و شروع می کنه به خواندن،در ضمن این که به دلش اجازه نمی دهد بگوید:شانس ماس!شانس ماس!این موجود دوست دارد فکر کند همه چیز همیشه بر وفق مراد او در حال پیش رفتن است،حتی وقتی نیست!
مرد کلاه بافتنی اما از آن آدم های "ای تف به این شانس من" و "یک بار فقط از این راه اومدم ببین چه جهنمیه"و " کف دستمو مگه بو کرده بودم" گویان است و تمام مدت دارد سرک می کشد که ببیند تا کچا ترافیک ادامه دارد و به این کار اکتفا هم نمی کند و هی می پرسد،از راننده ،از دو سرنشین دیگر (انگار آن های دیگر بر خلاف ایشان کف دستشان را بو کرده باشند که بدانند)،زیر لب با خودش..
یکی از دو سرنشین دیگر که بچه محصل هستند مرتکب اشتباه بدی می شود و پاسخ می دهد که ترافیک خیلی ادامه ندارد و تا همین کوچه ی جلویی خواهد بود،اما به کوچه جلویی هم می رسند و ترافیک تمام نمی شود،مرد خشمگین آن چنان به پسر می توپد :تمام نشد که!! که پسر نامبرده تصمیم می گیرد همان جا پیاده شود ،با این که تا کلی جلوتر مدرسه ای در کار نیست..
تلفن دیوانه زنگ می خورد،بله!خوب طبیعیست،دیوانه دیر کرده و می داند که استاد مربوطه چقدر به دیر و زود بودن حساس است،تلفن زنگ می خورد،مرد خشمگین همچنان غر می زند فحش می دهد به ماشین هایی که از روبرو می آیند و تک سر نشینند،فحش می دهد و به راننده می گوید بیندازد توی لاین روبرو و برود!اینجا دیوانه قاطی می کند و بلند می گوید :که آن طرف را هم ما ببندیم و تا ظهر هیچکس به هیچ جا نرسد!مرد غرغرو ساکت می شود،ترافیک ادامه دارد،نفر دومی پولش را می دهد و می رود و پیاده رفتن را به ماندن در ترافیک ترجیح می دهد ،شاید هم به شنیدن غرهای مرد کلاه به سر...
دیوانه می رسد به مقصد،عذر خواهی می کند اما خجالت نمی کشد از گفتن این که امروز به خاطر روز هوای پاک با وسایل نقلیه ی عمومی آمده،بله،دیوانه همچین دیوانه ایست،او هنوز هم گاهی یاد لبخند های شیرین رییس جمهوری می افتد که چنـــــد سال قبل در چنین روزی با اتوبوس رفت سر کار...دیوانه فکر می کند نماد ها خوبند،کارهای نمادین خوبند،دیوانه این روزهای سمبولیک را دوست دارد،دیوانه تمام سال های کودکیش در روز درختکاری با پدرش درخت کاشته.....
دیوانه تصمیم گرفته تجربه ی امروزش را خیلی تکرار کند...