همان قدر که زود گریه ام می گیردهمان قدر هم،کمی کمتر،از ناراحتی دچار تهوع می شوم.شروع شد دوباره،باز یکی می رود،من می روم،خانه خالی می شود،مامان و بابا تنها می شوند،اینجا خانه ی ماست.من به خانه ی خودم می گفتم :خونم،به اینجا می گویم خونه،خونمون،شیر دستشویی دم در ورودی چکه می کرد،چند بار لوله کش آورده بودند نشده بود درست کند،هر بار می آمدم غر می زدم،با آخر یک کاسه ی لعابی گذاشتم زیرش که حداقل آب کمتر هدر برود،صدای تق و توق چکیدن آب توی کاسه اعصاب بقیه را خراب می کرد،برش می داشتند،من می رفتم،باز می گذاشتمش آن زیر،با یک زاویه خاصی هم باید آن جا قرار می گرفت که آب برود تویش،کار هر کسی نبود.من روی آب حساسم،هر قطره ای هدر می رود را انگار می بینم که از کائنات کم می شود.یک روز دیگر آب از حالت چکه در آمد و شر شر می کرد آخر هر بار موقع بستن باید محکم تر می بستیم که چکه نکند،این بدترش می کرد،هرزترش می کرد،مثل مرد هرز رویی که سعی کنی کنترلش کنی.هر بار هم با دست صابونی باز کردنش برنامه ای بود برای خودش.دیگر خون برادر بزرگ به جوش آمد و یک بار که ما خانه نبودیم لوله کش آورد و شیر خرید و عوضش کرد.حالا دیگر چکه نمی کند،حالا به کاسه ی دستشویی،همان جا که واقعا دست می شوییم،نگاه می کنم،دلم می سوزد،گلویش خشک شده...

اینجا خانه است.من باز دارم از خانه می روم.این همه رفته ام،نبوده ام،نداشته ام باز عادت نشده این رفتن،نبودن،نداشتن.نصفه شب است،امشب برادر بزرگ می رود و احتمالا دیگر برای همیشه می رود،ماشین را گذاشته اند چون همسایه هنوز نیامده بود و صبح ساعت 4 نمی شد رفت زنگ زد گفت بیا بردار می خواهیم برویم،حالا ساعت 2 است و همسایه آمد و دیدم که دارد برف می آید،دلم فشرده شد از این که صبح با هاشان فرودگاه نمی روم چون به شدت مرگ تهوع و سرگیجه می گیرم از صبح زود به فرودگاه رفتن،بله دقیقا،چون بارها این اتفاق افتاده و من نه تنها حالم از تهوع داشتن بد می شود بلکه از خاطراتی که همراه تهوع داشتن هجوم می آورند هم بد می شود،یک سال کمی کمتر پیش بود که انقدر تهوع داشتم شبانه روز که دیگر غذا خوردن فراموشم شده بود..بگذریم،من شاسی نوشتنم به طرف نوشتن از حادثه ی سال پیش وفحش دادن به یکی دو نفر جاکش کج شده است،باید فکری به حالش بکنم.دلم فشرده شد که چمدان سنگین و ساک لب به لب پر را خرکش کنند تا بیرون در،از روی برف ها.رفتم آوردمش تو،مثل گربه ی خیس می لرزیدم و قفل فرمان باز نمی شد،دست هایم می لرزید و صندلی سرد بود و برف می آمد و مه بود و قفل فرمان باز نمی شد.بازش کردم،آمدم تو،سگم را دیدم که باز است و نگران به در پارکینگ نگاه کردم که سلانه سلانه لشش را می کشید تا بسته شود،اگر این نصفه شبی بیرون می رفت چه می کردم؟اما در باز شد و نرفت.مهربان ترین سگ دنیا با آن چشم های قهوه ایش که وقتی می بوسمش می دوزدشان به چشمم بیرون نرفت تا بروم بغلش کنم و قربان صدقه اش بروم که بیرون نرفته و ببندمش در حالی که دارم برایش توضیح می دهم می بندمش که سر صبح که دارند می روند ندود بیرون..و داشتم زیر لب می گفتم خوب ببینش وقتی می رود که احتمالا بار آخر باشد که می بیندت که گریه ام گرفت.دستم را بردم دماغم را پاک کنم دیدم بوی سگ می دهد.برگشتم بالا دست هایم را بشورم دیدم گلوی دستشویی خشک شده..