بخش کینگ آو ساررو
اینجا خانه است.من باز دارم از خانه می روم.این همه رفته ام،نبوده ام،نداشته ام باز عادت نشده این رفتن،نبودن،نداشتن.نصفه شب است،امشب برادر بزرگ می رود و احتمالا دیگر برای همیشه می رود،ماشین را گذاشته اند چون همسایه هنوز نیامده بود و صبح ساعت 4 نمی شد رفت زنگ زد گفت بیا بردار می خواهیم برویم،حالا ساعت 2 است و همسایه آمد و دیدم که دارد برف می آید،دلم فشرده شد از این که صبح با هاشان فرودگاه نمی روم چون به شدت مرگ تهوع و سرگیجه می گیرم از صبح زود به فرودگاه رفتن،بله دقیقا،چون بارها این اتفاق افتاده و من نه تنها حالم از تهوع داشتن بد می شود بلکه از خاطراتی که همراه تهوع داشتن هجوم می آورند هم بد می شود،یک سال کمی کمتر پیش بود که انقدر تهوع داشتم شبانه روز که دیگر غذا خوردن فراموشم شده بود..بگذریم،من شاسی نوشتنم به طرف نوشتن از حادثه ی سال پیش وفحش دادن به یکی دو نفر جاکش کج شده است،باید فکری به حالش بکنم.دلم فشرده شد که چمدان سنگین و ساک لب به لب پر را خرکش کنند تا بیرون در،از روی برف ها.رفتم آوردمش تو،مثل گربه ی خیس می لرزیدم و قفل فرمان باز نمی شد،دست هایم می لرزید و صندلی سرد بود و برف می آمد و مه بود و قفل فرمان باز نمی شد.بازش کردم،آمدم تو،سگم را دیدم که باز است و نگران به در پارکینگ نگاه کردم که سلانه سلانه لشش را می کشید تا بسته شود،اگر این نصفه شبی بیرون می رفت چه می کردم؟اما در باز شد و نرفت.مهربان ترین سگ دنیا با آن چشم های قهوه ایش که وقتی می بوسمش می دوزدشان به چشمم بیرون نرفت تا بروم بغلش کنم و قربان صدقه اش بروم که بیرون نرفته و ببندمش در حالی که دارم برایش توضیح می دهم می بندمش که سر صبح که دارند می روند ندود بیرون..و داشتم زیر لب می گفتم خوب ببینش وقتی می رود که احتمالا بار آخر باشد که می بیندت که گریه ام گرفت.دستم را بردم دماغم را پاک کنم دیدم بوی سگ می دهد.برگشتم بالا دست هایم را بشورم دیدم گلوی دستشویی خشک شده..