به سرم دست می کشم،هوا سرد است ولی نمی شود که همه ی زمستان را حمام نرفت.قسمت طولانی تر حمام رفتن وقت باز کردن دست بندها و گوشواره هایم است.دست بندها را مسا بافته و هر بار باز کردن و بستنشان مرا یاد آن سه نفر می اندازد که بی اختیار فکرشان نیشم را باز می کند.رنگ هایشان را دوست دارم،یکیشان هم که طبق رسم سبز است،حالا کمی تول تولی شده اند و صمیمی تر شده اند،رفیق قدیمی تر شده اند.باز می کنم و حواسم هست که از دو تا رشته یکیشان بماند تو حلقه برای وقت بستن،یاد دستبندهای آن ها می افتم،مال خود مسا یادم نمی آید،داشت؟نداشت؟بعد می شود نوبت گوشواره ها،دوتای پایینی عادیست درآوردنشان،می ماند آن یکی بالایی که هنوز هم انگار جای حساس تری است و باید موقع باز کردن و بستنش حتما توی آینه نگاه کرد.حلقه  را از توی لاله ی چپ در میاورم و با نیش باز  هنوز به یاد رفیق های خنده های بی امانم می روم حمام.

نیم وجب مو را می شورم و توی ذهنم می نویسم،می نویسم ،دکتر رستمیان با شکم قلمبه و سیبیل و قد کوتاه با شلوار کردی و شال بسته روی کمر و دکتر محمدی که هنوز ندیدمش. جو مردانه است،استادیوم فوتبال.باید صفا و صمیمیت ببرم مستقر کنم در محل.خانه ام توی محوطه است،مستطیل و آجری با پنجره های کوچک، وسایل داخل خانه کمی آش و لاشند چون پزشک قبلی ظاهرا وضع روانی خوبی نداشته،متاسفانه ما با بیماری های اعصاب و روان احاطه شده ایم و عادت کرده ایم.حتی خودمان شاید مبتلاییم،آدم هایی که دوستشان داریم.اینجا باز فرمان را محکم گرفته ام که باز شاسی کج نکشد و یاد هنورستان نکند فیل نوشتنم.این را گفتم که بدانید این جا هم حرف داشتم برای گفتن از آن اتفاق.کلاغ های سیاه می افتند روی چمن زارها ولی این که چیز عجیبی نیست،کلاغ ها کارشان همین است و این برایشان عیب نیست،این هم یک مبحث جانور شناسی بود که دلم خواست مطرح کنم.چمن زاری هم در کار نیست آن چه می بینید یک توهم بینایی است.مثل بقیه ی چیز ها،آن ها که می شنوید،آن ها که فکر می کنید.چشم ها را باید شست،کلاغ چه کم از عقاب دارد؟خیلی چیزها.با چشم شسته و نشسته فرق های زیادی بینشان است.برای خانه وسیله می خرم.نقاشی های پر می رود روی دیوار.کتاب هایی که آوردم گوشه ی اتاق.یک کتاب فروشی هم پیدا کنم.

شروع کردم به خواندن از سر.دوباره خوانی یک داستان بی تکرار.بین سطر ها کلمات آشنا دیدم،انقدر از خواندنش می گذشت که آشنایی از خود درخت نباشد،کسی نزدیک تر این حرف هارا زده بود،هر چه پایین تر رفتم بیشتر فهمیدم کی.تکرار آدم هایی که وجود دارند چرا می شوید؟از فرط دوست نداشتن و پس زدن به خودم لرزیدم.چندشم شد.مثل در آغوش کشیدن برادر کسی بود که دوستش داشته ام.مثل این بود که کسی تلاش کند شبیه کسی باشد که دوستش داشته ام و این چندش آور است.حالا این یکی نه برای این که شبیه کسی شود که من دوست داشته ام،که شبیه کسی که خودش دوستش دارد و از بس خاص و فوق العاده است،همه دوستش دارند و توی چشم هایشان برایش تعجب هست،احترام هست.اسف بار بود در مجموع،تقلید در کلمات،در ابراز احساسات در عقاید،در خرافه حتی.تکرار آدمی که پیش از شما وجود داشته است چرا می شوید؟

موهایم را می شورم و به دست بند ها و حلقه ی گوشم نگاه می کنم.دست بندها نشان وفاداریند و حلقه نشان فراری بودن.مثلا حالا.برای خودم.دست بند ها یادم می اندازند که کسیانی را دوست دارم و حلقه می گوید که مغزم بلکل خراب است آن طور که تصمیم گرفتم  داشته باشمش.برداشته ام با خودم دفترچه ی نصفه نگاشته شده ای را آورده ام که مدت ها داشتم و نخوانده بودمش،آورده ام که یادم بماند آدم هایی هستند که نه فقط به شما که به خودشان دروغ می گویند،نه برای شما که برای خودشان فیلم بازی می کنند،نه برای شما که برای خودشان و قانع کردن وجدان تخلیشان توجیه صد من یه شاهی می آورند و این ها ترسناک ترند.باید ترسید از آدم هایی که هر گهی می خورند برای تو و دیگران نه،برای خودشان توجیهش می کنند.این ها،اصل حرامزاده این ها هستند.دفترچه را برداشته ام آورده ام که یادم بماند آدم ها از آن چه به نظر می رسد ترسناک ترند،پس از بین همه ی آن چه هرگز دیده و شنیده ام راجع به این کردهای عزیز هم حتی فقط آن قسمت را آویزه ی گوش کرده ام که "فاصله ات را حفظ کن".مامان می پرسد از مهرزاد چه خبر؟این اسم واقعی کسی نیست که او می پرسد،اما شبیهش است.می گویم خبر ندارم،جایی رفتیم،یک چیزی شد و من تازگی ها حساس شده ام.به طرفه العینی آدم هارا می گذارم کنار.مادر ادامه نمی دهد.توی ذهنم دوره می کنم آدم هایی را که حذف کرده ام از زندگیم این چند وقت.زیاد می شوند.وحشت می کنم.تکه های وجودم را کجا جا گذاشتم؟

اطراف دریاچه قدم می زنم،یک سگ غیر اصیل سفید می بینم که یک پایش را گرفته بالا.نزدیک تر که می آید می بینم پایش زخم باز دارد و انگار که که کلا قسمت پنجه ی پایش را توموری گرفته که حالا زخمی وباز هم شده و خون ریزی دارد.از درد دولا می شوم.از زیر عینک به پهنای صورت اشک می ریزم و نزدیکش که می خواهم بروم،روی همان سه پا فرار می کند.

زخم باز و بسته ات را بردار و فرار کن.هیچکس پشیمان نیست،هیچکس برای دوست داشتن نیامده.

از حمام می آیم بیرون.دست بندهایم را ببندم.